X
تبلیغات
خاطرات سوخته


خاطرات سوخته

دارم همین جور گریه میکنم از غروبی تا الان...یاد خاطراتش داره همینجور اشک به چشام میاره دارم هق هق گریه میکنم از تمام حرفای بی رحمیش...  الان دارم یه اهنگ شادمهر گوش میکنم و گریه میکنم...یاد خاطرات روز اول افتادم بهش گفتم من از همه مردا بدم میاد همشون یه جورن نمیخوام با مردی ارتباطی برقرار کنم اما اون نامرد بهم گفت من مثل مردای دیگم؟ گفتم نمیدونم اما...من از مردا بدم میاد همشون نامردن اما اون گفت من این جور نیستم...بهش اعتماد کردم قلبم رو دستش دادم...بلایی سر دلم آورد که نشستم اینجا و دارم همین جور گریه میکنم..گریه هام وقتی به هق هق تبدیل میشن به این فکر میکنم یعنی الان زنگ میزنه؟ الان زنگ میزنه تا با صداش آروم بشم؟ اما اینا همش امید های پوچ و خالی..یاد روزایی افتادم که وقتی زنگ میزد داشتم همون لحظه بهش فکر میکردم و به یادش افتاده بودم یا بر عکس..بهم هم میگفت دل به دل راه داره..یاد روزایی افتام که بهش زنگ نمیزدم اما وقتی میرفتم سر گوشیم چند تا اس ام اس یا زنگ داشتم...دارم از خاطرات گذشته دیونه میشم آخه آدم چقدر میتونه نامرد باشه..که امروز بهم حرف هایی رو بزنه که سنگ رو هم میشکونه چه برسه دل من..اون نامرد رو هیچ وقت نمیبخشم..دارم میسوزم..تازه جدای از این که یه هفته پیش سر یه جریانی قاطی کردم و بهش گفتم انقدر بدی که دوست دارم با مشت بکوبم تو سینت که قلبت درد بگیره همون قلبی که میگفتی سرت رو بزار رو سینم تا صدای قلبی که فقط برای تو میزنه رو بشنوی..و بهش گفتم دارم با سرعت بالا رانندگی میکنم..که نگران شد و زنگ زد تازه نامرد یه هفته قبلش گفت دارم نامزد میکنم و از اون جاییی که میدونستم داره دروغ میگه حرفش رو باور نکردم..وقتی گفتم دارم سرعت میرم که واقعا با سرعت ۱۳۰ ۱۴۰ داشتم میرفتم زنگ زد..گریم گرفته بود گفت دوباره چی تورو اینجور ریخته به هم که این حرف ها رو به من زدی..کسی چیزی گفته گفتم نه مهم نیست یه کم که آروم شدم برام قران خوند نزدیک های افطار بود با یه صدای مهربونی که خیلی وقت بود نشنیده بودم گفت کی تورو اینجوری نا آروم کرده؟ گفتم هیشکی و بغض کردم..با یه لحن کودکانه ازم پرسید چت شده تو بگو دیگه؟گفتم هیچی نمیخوام بحث جدید راه بندازم..گفت نامرد میگه دوست پسر دارم آخ که دیروز وقتی اون اس ام اس هارو دادی اعتراف میکنم داشتم میترکیدم اما میدونستم داری خالی میبندی منم مثل این ساده ها انقدر دلم واسه این لحن صداش تنگ شده بود و این رفتارش که داشت نازم رو میکشید تنگ شده بود که نگو منم گفتم دوست پسر ندارم اما پیشنهاد داشتم و همه اون ها رو دروغ نگفتم..اونم خندید و گفت تو که راست میگی..خدا وکیلی هم پیشنهاد داشتم هم ازدواج هم دوستی اونم مورد های خوب اما به کسی جواب مثبت ندادم...خیلی سادم نه؟ موقع خداحافظی گفت بوسم نمیکنی؟ بوسش کردم بعد گفت خوب نکن..گفتم بوست کردم گفت کو؟ دوباره بوسش کردم و بعد دوباره اون گفت مثل این که نمیخوای بوس بدی باشه کاری نداری؟ گفتم مگه نمیشنوی دو بار پشت سر هم دوباره بوسش کردم گفت چرا فهمیدم فقط میخواستم بیشتر از تو بوس بگیرم...همون شب از من پرسید چی ناراحتت کرده که وقتی بهش گفتم اونم سرم دعوا کرد دوباره مثل همیشه..سر وبلاگ نویسی..وبلاگم رو وقتی عوض کردم ادرسش رو بهش گفتم یکی اومده نظر داده که دروغ گفتم چون وقتی ادرسم عوض شد کسی دیگه اون جارو تا الان نتونسته پیدا کنه اما اون به من گفت ابروم رو تو بردی و همه فهمیدن...بگذریم که حرفش اصلا درست نبود و من واسه این حرفش چقدر ناراحت شدم که یعنی اون دوست نداره کسی بفهمه که با من دوسته..میبینین؟بماند که دلیل دروغم چی بود چون میدونستم اگه بگم دروغ گفتم سر این که چرا بهم اون جوری اس ام دادی دعوا میکرد.. و بازم محکوم به دعواش بودم..همیشه محکوم به دعواشم..همیشه...خدایا دلم خیلی شکسته..شبا گریه میکنم..واسه اون نامرد میگم همش یعنی الان زنگ میزنه که آرومم کنه؟ وقتی اون روز باهام اون جوری حرف زد انگار دنیا رو بهم دادن وای که چه حالی داشتم همچین داشت نازم رو میکشید و آرومم میکرد..یادمه چند هفته قبلش داشت با زهرا کوچولو حرف میزد که یه عالمه داشت قربون صدقه اش رو میرفت و صداش رو مثل بچه ها کرده بود و ناز زهرا رو میکشید و من داشتم از پشت تلفن گوش میکردم درست قبل زنگ زهرا داشت با من دعوا میکرد و سرم داد میزد..با لحن حرفی که با زهرا حرف میزد یاد قدیم ها افتادم گریم در اومد و نتونستم گوشی رو نگهر دارم و قطع کردم..همش میگفت خانوم خانوما..انگار حسود شدم یه لحظه..من حتی واسه اون بچه کوچیک حسودی کردم... اخ که چقدر درد دارم حتی اگه بخوام چندین صفحه هم بنویسم هیچ نوشته ای نمیتونه توصیف کنه که چقدر درد دارم...فقط میتونم بگم..از دردی که دارم همین جور دارم گریه میکنم..دلم تنگ..دلم گرفته..دلم شکسته..نگرانشم..اون هیچ وقت درکم نکرد..نمیدونم چرا هر قدر هم که مینویسم خالی نمیشم و هر چی هم بنویسم نمیتونه حالم رو توصیف کنه..نامرد به نوشته های اون وبلاگم گفت مذخرف نوشته هایی که از علاقه ام بود که دلتنگشم اما جوری نوشته بودم که مستقیم نباشه یا از کارای نامردیش نوشته بودم مثل همین نوشته ام..اما نوشته هایی دارم که خودم هر وقت میخونم گریم در میاد و اعصابم خورد میشه و یاد خاطره اون روزی می افتم که باهام چی کار کرد...انقدر بهم نامردی کرده که تعداد خاطرات نامردی اون خیلی بیشتر از روزای خوشمونه..روزای خوشی که برای من همه چی بود همه چی..میدونستم تموم میشه..میدونستم وقتی داره میگه من تورو دوست دارم و عاشقتم و جز تو کس دیگه ای نمیتونه باشه میدونستم یه روز این عشقش تموم میشه..اون روز رسید و حالا به من گفت ازت متنفرم..برو گم شو... چقدر تفاوت..هیچ وقت نفهمید چقدر دلتنگ و بی تابشم..هیچ وقت نفهمید با صداش آروم میگیرم حتی وقتی اون نامرد سرم داد میزد...اما اون با نامردی تمام گفت تو دوسم نداری و نگرانم نیستی داری دوروغ میگی که حستی..وای خدایا چه حالی دارم...دوباره فشارم زد بالا و دارم عرق میکنم و سرم درد گرفته و صورتم گر گرفته اما دارم همین جور گریه میکنم..دوست دارم برم چیزی بخورم و آروم بشم..اما...اون دوست نداشت این کارو بکنم..اما مگه براش مهم بود؟ چون بعدش گفت هر غلطی دلت میخواد بکنم...اخه من تو عمرش مگه براش مهم بودم؟ من کی برای این نامرد مهم بودم من هر بلایی سرم بیاد هم براش فرقی نمیکنه کی براش مهم بوده کی؟ اینارو دارم زار میزنم و مینویسم همینجوری اشک داره رو دستام میریزه و صفحه لب تاب رو تار میبینم...آخه من کی براش مهم بووووووووووووووودمممممممممممممممممم کی مهم بدم کی!!!!!!!!!!!!!!!!

من همونم که باید برم گم شم...من همونم که ازم متنفره..من همونم که ازم بدش میاد....

اما اون دنیای من بود با همه بدی هاش دوسش داشتم..اون روز بهش گفتم مردم تا تو دوباره باهام این جوری حرف بزنی و درست شی با لحن مهربونی گفت تو فکر کردی میتونی من رو تغییر بدی گفتم اون موقع ها وقتی من  میخواستم این جوری میشدی اروم میشدی..گفت همه فکر میکنن من آرومم اما این روی قضیه است داخل آدم دیگه هستم..یه آدم بد اخلاق گفتم میدونم از همون روز اول فهمیدم اما تو با همه اگه بد اخلاق بودی وقتی میومدی پیشم یه پسر کوچولوی آروم ومهربون بودی گریم گرفت و گفتم من همون......رو می خوام...همون که پیشم آروم میگرفت...اون دنیای من بود..عشق من بود...نفسم بود..

اما من...باید میرفتم گمشم...ازش دلگیرم خیلی..خیلییییییییییییییییی

این اشکای لعنتی کی تموم میشهههههههههههههههههه

نوشته شده در شنبه 4 شهریور1391ساعت 1 توسط غریبه ای همیشگی| |

بازم دلم رو با حرفای نا باورانه ای شکوند.... به خدا نمیدونم چی بگم...خسته شدم انقدر حرف زدم انقدر گفتم...خسته شدم انقدر که برام آرزو شد روزای خوب با اون بودن...خسته شدم که آرزو شد برام همه چی ،همه چی...خسته شدم انقدر که ارزوهاااااااااااام رو تو خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب دیدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خسته شدم انقدر که همیشه انگشت اشتباح رو من بوده...خسته شدم انقدر که سرم داد زده...خسته شدم انقدر که گوشی رو روم قطع میکنه...و با من حرف از تربیت میزنه...اونم واسه یه فکر اشتباح که بهت یاد ندادن وقتی یکی حرف میزنه نباید بخندی...خدایا این دیگه چیه ..قبلش اصلا نمیپرسه واسه چی خندیدی...من واسه یه چیز دیگه خندیدم...بهم قول داد باهام تا آخر امتحانام دعوا نکنه...خدایا چرا...میگه تو دونسته کارایی رو انجام میدی مثل امتحانم...من از اون روز چیا کشیدم ...تو نبودش انقدر بهم فشار اومد که بسته های سیگار رو تموم میکردم...نمیدونم میکشیدم که از یادم بره یا به یاد بیارمش... چشام از گریه زیاد میسوزه...خودم رو داغون کردم...شب و روزم گریه شده..اون وقت اون به من میگه بی انصافانه حرف زدم...خدایا...جواب پاکی احساسم این بود!!...اون حتی نمیدونه هنوز که حرفای امروزم از دلتنگی اینجوری میشه...آخه خودش از دلتنگی چی میدونه...حالم اصلا خوب نیست سرم گیج میره چشام میسوزه نمیتونم بنویسم انقدر درد دارم و حرف که انقدر زدم و گفتم خسته شدم... اون هیچوقت قدر من رو نمیدونه هیچ وقت...وقتی از دستم بده شاید متوجه بشه..اما این رو میدونم تا کسی واقعا دوستش نداشته باشه نمیتونه با اخلاقش کنار بیاد و اون رو درک کنه..اون مثل یه پسر بچه سر کش میمونه که تو یه رابطه خوب با کسی که دوستش داره آروم میشه...خیلی وقت میدونم که اگه با کسی که دوستش داره و اونم دوستش داشته باشه ازدواج کنه یه مرد آروم میشه... اما از ترس از دست دادنش بهش نگفتم که تو اگه این کار رو بکنی آروم میشی...تو وجودش هنوز یه پسر بچه کودک درون داره که سر کش و بد اخلاق و هر کسی هم اعصاب سر و کله زدن با این بچه رو نداره چون یه بچه لجباز و یه دنده و داد دادوإ ..دیدین مثل یه مادر که چه جوری بچه اش رو دوست داره با عشق کمک میکنه به بچه اش تا خوب بشه؟ اونم همین جوره کسی که باید باهاش باشه باید انقدر دوستش داشته باشه که با حال و حوصله این کودک درون سر کش رو آروم کنه... اما چون من ازش دورم و نمیتونم بهش نزدیک باشم نمیتونم کمکی بکنم...اما صبرم از صبر نوح هم بالا تر بود که این آقای بد اخلاق هرچقدر دوست داشته تا حالا سرم داد کشیده و هرچی دوست داشته گفته و دلم رو شکونده...جالبیش اینجاست که بعد دعوا هاشم خودم خودم رو دلداری میدم جای اون...

من خیلی خلم یعنی؟ که انقدر دوستش داشتم اما اون به من میگه...... دونسته کاری میکنم که سلامتیش به خطر بیفته یا دونسته جلوی موفقیت های درسیش رو میگیرم....  اون هنوز نمیدونه من چجوری اون بی انصاف، نامرد ،دوست داشتنی بد اخلاق رو  دوست دارم...هنوز نمیدونه احساس من به اون یه احساس پاکه...حالم داره از خودم بهم میخوره که احساسم که اینجوریه از طرفه من و اون هیچی نمیدونه از دوست داشتنی مثل من که دوستش دارم....

یاد این شهر افتادم که میگه تو هم از بس من رو میخوای یه جورایی خود آزاری یه جورایی خود ازاری...خودم رو تو این سال ها داغون کردم اما...اون هیچی ار دوست داشتنم نفهمید هیچی...

خوبه میرم که واسه همیشه از دستم راحت بشه....

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1391ساعت 2 توسط غریبه ای همیشگی| |

دلم گرفته...اما وقتی به دوست داشتن اون فکر میکنم انگار هیچی نیست...وبلاگش رو که خوندم امتحانش رو خوب داده بود و خوشحال بود انتهاش یه شعر واسه کسی به نام فاطمه گفته بود که تقدیم کرده بود... شعر عاشقانه ای بود..وقتی خوندم و تموم شد هیچ حسی نداشتن انگار برام مهم نبود...و انگار چیز عجیبی نبود برام ...این یکی بود که دیگه براش مهم بود اسمش رو برده بود...یاد خودم افتادم که یه روزایی اسمم رو میبرد.... حس خواصی مثل حس این که دلم شکسته باشه یا حسادت نداشتم....انگار برام عادی شده بود انگار همه چی تو دلم تموم شده بود..یاد روزایی که دیوونه وار دوسش داشتم افتادم...دیدم هنوز هم دلم واسه اون روزا پر میزنه...اما واسه این آدمی که الان میشناسم نه واسه اون ادم قدیمی نه این آدم...این آدم رو نمیشناسم و دوسش ندارم....خیلی سخته کنار اومدن وفراموش کردن..خیلی سخته...اما اون راه آسونی رو انتخواب کرده جای گذین کسی جای من...گرچه خیلی وقته که جای گذین دارم نه یکی نه دوتا چند تا..از پیام هایی که تو وبلاگم داشتم معلومه...دیگه مهم نیست حتی حرس نمیخورم...از خودم بدم میاد که اینقدر دوستش داشتم...

چندر روز دیگه تولدمه.....یاد پارسال افتادم قهر بودیم اما باهاش آشتی کرد و تو وبلاگش نوشت....امروز تولد عزیزترین کسم هست و تولدش رو بهش تبریک میگم با اسانس خنده تولدت مبارک...

این پستش که شروعش با همین جملات بود برام شیرین بود خیلی شیرین....اما خیلی وقت که تو هر ماه تولد یکی در انتها تبریک گفته میشه...خوبه..

دیگه دوست ندارم بیام اینجا و از دوست داشتنام بنویسم....انگار دیگه همه چیز رو کشته و خشک کرده....سوخته...خیلی سوخته....همه چی سوخته.....

 

 

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

مرا از ياد خواهی برد ...

مرا از ياد خواهی برد می دانم

و من از ديدگان سرد تو يك روز می خوانم

سرود تلخ و غمگين خداحافظ

مرا از ياد خواهی برد

و از يادم نخواهی رفت من اين را خوب می دانم

كه روزی هم مرا از خويش خواهی راند

و قلبت را كه روز ی آشيانه گرم عشقم بود خواهی برد،

تو از يادم نخواهي رفت

و

چشمان تو هر شب آسمان تيره ی احساس من را نور می پاشد

و من با خاطراتت زنده خواهم بود

چه غمگينم از اين رفتن و

از اين روزهای سرد تنهايی چه بيزارم

مرا از ياد خواهی برد می دانم

و

مي دانی كه از يادم نخواهی رفت..

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 21 توسط غریبه ای همیشگی| |

هميشه بايد کسي باشد
که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد
... ... که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد
که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتياج داري
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه ...

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 21 توسط غریبه ای همیشگی| |

دلم تنگ شده دلم براش تنگ شده،شب ها همش خوابش رو میبینم اما صبح بلند میشم یادم نمیمونه چی دیدیم اما خوابش رو میبینم تو خوابام همش کابوس فقط دیشب خواب دیدم با یه شماره ناشناس باهام تماس گرفته تا گفتم الو و صداش رو شنیدم مثل همه اون وقت هایی که با هم قهر بودیم بعدش اینجوری باهام تماس میگرفت دلم حری میریخت و از شنیدن صداش یه حالی میشدم هم خوشحال میشدم هم دلم به درد میومد که یاد کارایی که کرد میفتادم،بعد شنیدن صداش یه سکوت خیلی خیلی طولانی کردم مثل همیشه تو ناباوری تماسش،مثل ۴ ۵ سال پیش که بعد ۱ سال قهر باهام تماس گرفت و من از ناباوری و ناراحتی نمیدونستم چی بگم،دلم براش واقعا تنگ شده دارم یه عالمه فکر میکنم چی کار کنم که بتونم صداش رو بشنوم یعنی بهش زنگ بزنم؟نه این همه اون زنگ زد اس ام اس داد جوابش رو ندادم اونوقت الان!! آخه بخوام هم نمیشه اون هیچ وقت من رو واقعا نخواسته..حتی نذاشت ببینمش چقدر گریه کردم یادم نمیره هیچ وقت..یه بغض تو دلمه تو گلوم گیر کرده اما وا مونده نمیترکه...خیلی وقت که نمیشکنه از وقتی که رفته، یعنی رفتم... نمیشکنه گاهی فقط گوشه چشمم یه اشک میاد و میره اما دلم انقدر شکسته انقدر زخمش عمیقه که یه اشک جواب این همه زخم رو نمیده دوست دارم گریه کنم اما نمیترکه این وامونده....چرا نمیتونم دل بکنم...این دلم واقعا ساده است بعد اون بدی هاو بی ادبی ها و فش هاش الان آروم شده به خدا حرفاش خیلی خیلی بد بود و من در جواب همه اون حرف فقط سکوت کردم یه سکوت تو ناباوری اما واسم اصلا جای تعجب نبود چون با اون لحن صحبتش هیچ وقت بعید نبود که این فش های رکیک رو بده،ازش واقعا ناراحتم اما این دلم واقعا بیشوره ...حالم بده واقعا بده...میخوام سیگار بکشم خیلی وقت که وقتی این حال رو میشم نخ های سیگار و پشت هم تموم میکنم باید چند تا پشت هم بکشم بعدش دیگه نمیکشم..اما الان نمیتونم...دکتر رفته بودم دوباره..اینم گفت خیلی چیزارو نباید بخوری به لبنیات و گندم حساسم،فشار خون و چربی خون دارم..تیروئیدم اضافه شد...همین و کم داشتم..گفت خیلی حرس میخوری و عصبی میشی اگه قرص هاتو نخوری افسردگی بعدا ها میگیری..همین الانشم گرفتم فقط جلوی مامان دیگه چیزی نگفتم..گفت فشارت بالاست نامیزونه باید مراقب باشی کرسترول هم داری نسبت به سنت..خوبه دیگه پیرم شدم...گفت واسه تیروئیدته که زود اضافه وزن گرفتی..در هر حال حالم اصلا خوش نیست...دلم انقدر پره یه دنیا از حرفای اون رو دارم که رو دلم همیشه سنگینی کرده اما یاد آوریش اعصابم رو خورد میکنه...همیشه تو خودم ریختم و اون با نامردی حرفایی رو به من زد...دوست دارم زنگ بزنم بهش و گریه کنم تا آروم بشم..دوست دارم گریه کنم پیشش و ببینه چه جوری داغونم کرده..اما نه من میتونم...همیشه فکر میکنم به این که کی میتونه از من بیشتر اون رو اینجوری دوست داشته باشه...اون با اون رفتار ها و بد اخلاقی و برخورد های بدش رو کی تحمل میکنه جز من دیونه که همیشه انقدر دوستش داشتم...همیشه بهم میگفت خیلی دوست دارم میگفتم من خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو میکنی دوست دارم اما تو نه و یه روز هم بهت ثابت میکنم که این جوره تو اونقدر ها هم من رو دوست نداری...انقدر ناراحتی کشیده که هیچ وقت دوست ندارم براش آرزوی بد یا ناراحتی یا هر چیز منفی کنم..براش همیشه سلامتی و خوبی هارو آرزو داشتم..اما دلم ازش خیلی ناراحته خیلی....

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 19 توسط غریبه ای همیشگی| |

خیلی نگارنش بودم از قبل تولدش میدونستم دلتنگ مادرشه میدونستم عید و تولد امسالش براش سال خوبی نسیت نه پدرش پیششه نه مادرش همون شب ۱ فروردین قبل آپ کردن دوتا وبلاگم بهش زنگ زدم با یه شماره دیگه جواب داد صدای خسته ای داشت بعد گفتن الو سکوت کردم دوباره گفت بفرمایین و من بعد شنیدن این حرف تلفن رو قطع کردم،تا این چند روز همش به فکرش بودم که حالش چه جوریه؟ چی کار میکنه اولین عید بدون مادرش رو چی کار میکنه؟ حالش بد نشده باشه بار ها خواستم زنگ بزنم اما نتونستم نمیشد نبایدم میشد اون کاری کرد که هر احترامی هم که بود تموم شد و من نه که از غرور باشه که تماس نگرفتم نه،اون انقدر بد بی احترامی کرد که حتی نمیتونم از نگرانی بهش زنگ بزنم من آدم مغروری هستم اما واسه علاقه و دوست داشتن اون هیچ وقت مغرور نبودم بارها شده بود که کار اشتباه کرده بود اما من رفتم جلو...در هر صورت خیلی نگرانش بودم که امروز مطلبش رو خوندم و حدسم درست بود تو وبش از دلتنگی مادرش گفته بود تو تولد و عید امسال و اشاره ای هم به یه تلفن دیروقتی که بهش شده بود داشت یادمه حدود ساعت های ۱،۱ و خورده ای بود که اون لحظه بعد تلفتی که بهش زدم به ساعت نگاه کردم و تعجب کردم که ساعت ۱ و خورده ای هست و اون هنوز بیداره و چرا من نگاه به ساعت نکرده زنگ زدم نمیدونم شایدم دارم اشتباح میکنم شایدم اصلا من نبودم کس دیگه ای بود اصلا چه میدونم شاید انقدر بهش زنگ زدن که یه اشارهای کرده و چیز زیادی نگفته که کسایی که زنگ زدن فکر کنن اون منظورش به اون فردیه که زنگ زده اینجوری با یه تیر به چند نشون میزنه،چه میدونم اصلا من دارم اشتباح میکنم...یادمه دو دل بودم سر گرفتن شماره اش یه بار گرقتم قطع کردم،دوباره گرفتم...الان خیلی به یادشم یاد عیدایی افتادم که با هم بودیم اگرم قهر بودیم قبلش آشتی میکردیم اونم سعی کرد اما دیگه من نمیتونستم این بی احترامی هارو تحمل کنم...خیلی به من بد کرد همیشه با یه آه و گریه یادش میکنم که چه جوری این دل ساده من رو شکوند...بدم شکوند خیلی بد ایمان دارم هیچوقت، هیچوقت هیچوقت کسی مثل من نمیتونه دوستش داشته باشه....اون نامردترین کس تو زندگیم بود نامردترین....نمیتونم بگذرم... خدا کنه بتونم ازش بگذرم....
نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

این اولین عید و شایدم دومین عیدی باشه که اون نیست،هیچ وقت تولدش رو فراموش نکردم و نمیکنم...نخواستم تو وب اصلیم تبریک بگم اما یه مخفف کلمه تولدت مبارک میلاد رو زدم،دلم نیومد که تو وب اصلیم چیزی نگم، اما اینجا با خیال راحت با یه دنیا خوشحالی تولد کسی رو که یه روز خیلی دوسش داشتم رو تبریک میگم تولد کسی رو که همیشه دوستش داشتم... خیلی به یادش بودم خیلی..اما جایز نیست که بخوام برم جلو.. چون دلم هوایی میشه حتی اگه بخوام یه تبریک خشک و خالی به گوشیش بدم...شایدم اصلا منتظر تبریک من نباشه...اما دل خودم رو میشناسم دوباره هوایی میشه و نمیتونه دل بکنه و من دیوانه میشم همینجوریش برام خیلی سخت هست نمیخوام سخت ترش کنم...

اینجا هم تولدش رو هم عید رو بهش تبریک میگم...شکوفه شدن بهار زندگیش رو بهش تبریک میگم...کسی که....

میلاد جان تولدت مبارک...

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 2 توسط غریبه ای همیشگی| |

۳ ماه و خورده ای شده از آخرین اس ام اسی که بهم داده و من جواب ندادم ۲۲ بهمن بود چند هفته پیش که شمال بودم تو ایدیم بودم پی ام داد جواب ندادم گفت دشمن هم نبودیم اما شدیم من هیچ وقت باهاش دشمن نشدم و نمیشم اما اون من رو دشمن خودش دونست و با بدترین نام ها من رو خطاب کرد و بهم بی احترامی کرد و من رو تحدید کرد اصلا تحدیداش برام مهم نبود برام این مهم بود که جای اون همه دوست داشتنش این همه تنفر اومد  من دشمنش شدم من خدایا میشنوی منننننننننننننن ، گفت فراموشیت مبارک...

دلم براش خیلی تنگ شده اما واقعا نمیتونم جوابش رو بدم جوابش رو هم بدم میخواد چی بگه جز هیچی ،جز این که خیلی معمولی حرف بزنه و هیچی نگه و انگار که نه انگار بی ادبی هایی کرده و خیلی راحت سلام میده و خیلی راحت خداحافظی میکنه و میگه فقط میخواستم حالت رو بپرسم،چه حالی چه احوالی حالی که خودش من رو داغون کرده و به این روز من رو رسونده خود اون من رو به این حال و روز دچار کرده حال من رو میخواد بپرسه چی کار؟! بهتره پس حرفی نزنیم که دوباره دلم هوایی بشه،دیروز چهار شنبه سوری شمال بودم با بچه ها، امروز رسیدم تهران نمیدونم چرا کل راه همش به یاد اون می افتادم،پری و رسوندم خونه خواستم برم خونه که از جلوی خونه اونا رد میشدم،گفتم برم اون ورا همینجوری واسم،نمیدونم چرا همیشه وقتی دلم تنگ میشد براش میرفتم اونجا وای میسادم یا تو ماشین میشستم تا دلم آروم بگیره همین که احساس میکردم به نوعی بهش یه کم نزدیکم برام کافی بود. اون وقت اون دعوام میکرد و فشم میداد که واسه چی اونجا میرم،میخوام آبروش رو ببرم در صورتی که کاری از دستم بر نمی اومد جز دلتنگ شدن، اونم که نمیومد ببینمش،اما نرفتم و راهم رو گرفتم رفتم خونه ،خیلی مسخره است خیلی،نمیخوام دوباره اینا تکرار بشه چون خودم رو میشناسم هنوز هم بی تاب دیدن و دلتنگی شم،از اون روزی که باهاش برای آخرین بار حرف زدم و گریه کردم دیگه گریم نگرفته بود تا امروز،امروز همش یادش بودم،وقتی هم رسیدم خونه به این داشتم فکر میکردم که امسال اولین عید میلاد بدون مادرشه و نه مادرش پیششه نه پدرش، ومیدونم خیلی ناراحت،ناراحت شدم دلم براش خیلی تنگ شد احساس کردم درد دل داره غم داره خواستم دوباره تسکین دهنده دردش بشم اما اون..... نامرده نامرد تر از اونی که فکرشو میشه کرد خیلی بهم توهین کرد خیلی نمیتونم نمیتونم،با یه شماره ناشناس به گوشیش زنگ زدم دعا کردم که خاموش نباشه و از خاموش نبودنش تعجب کردم زنگ زد بعد چند تا بوق ورداشت همون صدا با همون صدای مردونش گفت: الو..یه سکوت بلند کرد و من ترسیدم لو برم خواستم قطع کنم اما می خواستم دوباره صداش رو بشنوم دوباره گفت الو بفرمایین... و زود قطع کردم،صداش خسته بود احساس کردم ناراحته،یعنی درست فکر کردم؟ البته اون تا دوستای دیگش رو دازه به من احتیاجی نداره یعنی هیچ وقت نداشته،چند روز پیش که رفته بودم وبش رو بخونم آخر نوشته اش زده بود تولدت مبارک خوبه که دوستاش انقدر زیادن که تو ماه های دیگه هم تبریک تولد های دیگه هم داره.....

اما از همه مهم تر که هیچ وقت فراموش نمیکنم اما میدونم که متحم به فراموش کردن و از یاد بردن میشم از سمت اون اینکه تولدش رو من همیشه از همه زود تر بهش تبریک میگفتم چون این جا رو نمیشناسه اینجا داد میزنم و میگم میییییییییییییییییییییییییییییییییییییی لادمممممممممممم تولدتت مبااارک.امسال تبریک تولدی از من نمیشنوه اما اینجا تو خلوت خودم شکوفه شدن بهار زندگیش رو تبریک میگم اونم پیشاپیش تولدش ۱ فروردین اما من همیشه دوست داشتم از همه زودتر بهش تبریک بگم یاد اون روزا افتادم که با خوشحالی رفتم براش کادو تولد بگیرم و اون تمام خوشحالی هام رو به ناراحتی تبدیل کرد،خیلی نامرده خیلی،کارایی که با من کرد از یادم نمیره هیچ وقت اما من....دلم نمیخواد برم سمتش وقتی میدونم هیچ قدمی ور نمیداره و هیچ کاری نمیکنه وقتی میدونم هنوز مرد نیست وقتی میدونم هنوز انقدر بچه است که حرف حرف خودش نیست وقتی میدونم به هیچ جا نمیرسه وقتی میدونم همه چیزش جز عروسک دست کس دیگه بودن و جز یه بازی چیز دیگه ای نیست نمیخوام برم سمت چیزی که اون خودش میاد جلو ولی انتهاش رو معلوم نمیکنه اگه معلومه نیا جولو اگه میای که پس چرا میکشی عقب نمیتونم دیگه نمیتونم ببینم و دیگه چیزی نگم پس بهتره دور بمونم و هیچی نگم و برم تا اون هم فراموشم کنه البته اون راحت فراموشم میکنه و کرده.... یعنی من فراموش کنم،خیلی داغونم درگیرم،اصلا حال روحی خوبی ندارم فقط نشون میدم که خوبم،یه بغضی تو دلمه که نمیشکنه نمیدونم چرا امروزم اندازه دو سه قطره اشگ گریه کردم،یه بغض سنگین تو دلمه خیلی سنگین....دلم ازش خونه خون..... 

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 2 توسط غریبه ای همیشگی| |

تو سکوت کردی!

           فریاد زدنهایم را نشنیدی

                یک روزآمد که من سکوت کردم و...

            تو آن روز برای اولین بار

               مفهوم "دیر شدن " را  فهمیدی ...

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 1 توسط غریبه ای همیشگی| |

دلم هم گرفته هم خیلی تنگه خیلی،اما واسه کی؟ یه نامرد؟ یه نامردی که بهم قل داده بود هیچ وقت هیچ وقت بهم اون توهین هارو تکرار نمیکنه اما کرد،دلم براش تنگ شده اما.... نمیخوام دوباره شروع شه چون شروعش،شروع مسخره کردن خودمه و صحبت هایی که بدون دیدار باشه و من دوباره تشنج های عصبیم شروع بشه و اون هیچ توجه ای نکنه از این ۲ ماه و خورده ای که با هم حرف نمیزنیم چند بار زنگ زد اس ام اس داد اما جوابش رو ندادم،اون تمام پل های پشت سرش رو خراب کرده حتی  به خواهرم هم زنگ زد و بهش بی ادبی کرد من اگه بخوامم حتی جوابش رو بدم به خانواده خودم توهین کردم،جالب این جاست که اس ام اس هاش حتی رنگی از عذرخواهی نداره...دلم تنگه اما نمی خوام شروع شه دوباره تا خودم رو مسخره اون کنم وقتی میدونم همه چیز جز حرفای تو خالی هیچی نیست،الان یادش کردم خیلی زیاد دلم واقعا براش تنگ شده اما...نمیتونم نمیتونم برم سمتش نیمیتونم خدایا چرا؟چرا گذاشتی کسی رو اینجوری دوست داشته باشم و عاشقش باشم که لیاقت این عشق رو نداشت چرا؟ داشتم واسه دوستم میگفتم دلم براش تنگ شده اما نمیتونم دوباره قبولش کنم،یاد حرف های گذشته اش افتادم به دوستم گفتم یادمه بهم قول داد،بهش گفتم قول بده دیگه بهم این حرف هارو نزنی و گفت قول میدم تو من رو میبخشی نه؟نو دلت مهربون تر و پاک تر از اونی هست که نخوای نبخشی! گفتم یادته بهت گفتم من حتی کسی که به من خیلی بد هم کرده بود بخشیدم من نبخشیدن رو دوست ندارم تو دلم کینه نگه نمیدارم،گفت تو مثل فرشته ها میمونی...گفت من همیشه خیالم جمع که تو دلت انقدر پاک که من بهت بدی هم کنم من رو میبخشی،لعنت به این دل من که صافیش رو دادم دسته کسی که خدشه دارش کرد تیکه تیکه اش کرد و مثل آشغال انداخت دور،دوستم گفت میبخشیش....تو چشام اشک جمع شد رفتم تو فکر گفتم هنوز نمیدونم...نمیدونم...دوستم دلش واسم سوخت گفت به خدا لیاقت این عشق و دوست داشتنت رو نداشت،فکر نکن... دارم خیلی مقابله میکنم با خودم که کنار بیام و فراموشش کنم،دوستم شاهد تشنج های عصبیم بود موهام انقدر میریخت که نگو،بهم گفت احساس میکنم اعصابت اروم تره دیگه تشنج عصبی نداری گفتم اره..چون اون موقع نمیخواستم بره داشتم از رفتنش دیوونه میشدم واقعا دیونه وار دوستش داشتم اما همون موقع هم میدونستم باید بره اما انقدر دوستش داشتم که دیونه شده بودم اما الان با اون توهین هاش همه باور هام رو خراب کرد قلبم رو شکوند پل ها رو خراب کرد بخوامم نمیتونم قبولش کنم،تمام خوابام از اونه همش خوابش رو میبینم خوابی که چهره ای ازش نمیبینم تو همه خوابام داره میره نیست میخواد بره،خدایا خیلی زجرم داد خیلی حتی هنوز هم با نبودنش دارم زجر میکشم یاد حرفاش خاطره هاش،چه کارایی که من واسه اسن نامرد نکردم و اون ندید و به من هزارتا بد و بیراه گفت هرچی از دهنش در اومد گفت هرچی...خدایا میتونم ببخشمش میتونم؟ یعنی حتی لایق بخشیده شدن هم داره؟ چند روز پیش اسفندگان بود روز عشق ایرانی ها من به یادش بودم اما...یه ماه دیگه تولدشه و من اینجا بهش تولدش رو تبریک میگم که اینجارو نمیشناسه و نمیدونه....تو وبلاگ خودم بعد اون موقع یک بارم ازش ننوشتم اینجا میام تا از دلتنگی هایی که برای اون دارم بگم و خالی شم...رفته بودم ساری یه روز کار داشتم یه جایی که قبلا اون اونجا خونه دانشجوییش بود و من تو اون خیابون های اونجا قدم زدم و به یادش بودم حس این که اون اونجا ها هم قدم میزده جایی که من قدم میزاشتم یا میدیدیم اونم میدیده من رو یه جوری میکرد و دلم براش تنگ میشد،رفتنی از جلوی بیمارستانی که شیفت میداد رد شدم گفتم چی میشد من قبلا که با هم خیلی خوب بودیم شمال قبول شده بودم و بهش زنگ میزدم میگفتم من الان فلان جام بیا بیرون ببینمت و واسه چند دقیقه میدیدمش،گرچه اون میدونم هیچ وقت این کار و نمیکرد...خدایا چرا انقدر به دروغ گفت دوستم داره وقتی دوستم نداشت...چرا؟!! چرا دلم رو اینجوری به بازی گرفت و آخر سر بهم گفت خانوادم نمیذارن تازه اونم به دروغ..و صدتا بد و بیراه بهم گفت و رفت..هیچی بهش نگفتم هیچی بعد اون همه فوش و بد و بیراهی که به خودم و خانوادم گفت هیچی نگفتم سکوت کردم تا شخصیت خودش خورد بشه چون تو شخصیت من نبود که بخوام اون حرف ها رو جواب بدم،کسی که اون حرفای رکیک از دهنش در اومده بود همون موقع خودش به خودش و خانواده خودش توهین کرده بود...خیلی گیر کردم خیلی،دلم و عقلم هر کدومشون بد جور گیر کردن بد جور..با ،بابا رفته بودم تهران چند روز بعد با هم رفتیم برام یه ماشین گرفت اما بهم ندادش دست خودشه خیلی حال کردم اما این جور که بوش میاد به نام منه اما به کام بابا تا ببینیم چی میشه،اصلا حس وبلاگ خودم رو ندارم که آپ کنم دلم خیلی گرفته خیلی اون همیشه شب های جمعه بهم زنگ میزد چون دلش می گرفت و میومد باهام دردو دل میکرد اما هیچ وقت حتی یه بارم به درد دل من توجه نکرد هیچ وقت...خیلی نا عدالتی و نابرابری بود واقعا نامرد بود..واقعا این جمله شریعتی درسته که میگه: مردا درمسیر عشق به وسعت نا متناهی نامردند گدایی عشق میکنند و زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند، اما وقتی که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردانگی به جا میاورند.

 

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 22 توسط غریبه ای همیشگی| |

۲ ماه و خورده ای هست که واسه همیشه تموم کردم و اصلا نمیخوام دوباره شروع بشه،دلم براش تنگ شده اما نمیخوام باشه تو این مدت تلفن زد اس ام اس داد اما هیچ کدوم رو جواب ندادم توهین هایی که کرد و فراموش نمیکنم توهین های...دلم براش تنگ شده اما ازش بدم میاد،زنگ میزنه دستم می لرزه اما نمیخوام دوباره شروع بشه،چون میدونم با جواب دادن من هیچی عوض نمیشه و رابطه مون همون جوری احمقانه بدون دیدار ادامه پیدا میکنه و منم آدمی دیگه نیستم که بد اون همه حرفای رکیک و این کارا جوابش رو بدم،خیلی دوسش داشتم خیلی اما بهتره بعضی دوست داشتن ها یه جا تموم شه تا با بدی یاد نشه گرچه اون خیلی چیزا رو خراب کرد....زنگ میزنه که چی با چه رویی بعد اون همه حرف به من زنگ میزنه؟نه با چه رویی؟!!! از بزرگترش اجازه گرفته که میگه من باید بزگ ترام اجازه بدن،وای خدایا چقدر دروغ،دروغ،دروغ.. این جز یه بازی کثیف چیز دیگه ای نبود و من واقعا نمیخوام دیگه این ارتباط ادامه دار می بود.دیگه هیچی از اون برام مهم نیست با این که خیلی وقت ها دلم براش تنگ میشه،اما عقل میگه از هیچ طرف این ارتباط به جایی نمیرسه و جز مسخره کردن خودم و باور کردن به دروغ های یه آدم خودم رو مسخره کردم،دیگه چقدر صبر چقدر حوصله،نمیدونم این چه حالی که دلم براش تنگ میشه اما ازش دیگه بدم میاد،عکساش همه دروغ حرفاش دروغه،اه بی خیال دیگه مهم نیست می خوام زندگی خودم رو بکنم..... دیواری که بهش مثلا تکیه میکردم خیلی وقت شکسته.. خیلی وقت...

یه حرف رو تو اون یکی وبلاگم زدم دوباره می زنم عزیزم  با تو بودن و تورو خواستن دیگه برام آرزو نیست.

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

دیشب وبلاگش و خوندم و حرس خوردم و نتونستم خودم رو نگهر دارم اخر نوشتش تولد یکی رو تبریک گفته بود و نمیدونم کی بود و والیبال هم رفته بود و  منم همینجور حرس میخوردم....یعنی اس ام اس های من بیشتر از این چیزا وقت گیر بود یا مسافرت ها و جاهایی که الان میره؟من نمیگم نره ناراحتم از اینکه اس ام اس های من چرا انقدر یعنی مضاحمه؟!! وای خیلی بد که یه روز واسه کسی همه چیز بودی و حالا هیچی نیستی،زنگ زدم و با هم حرف زدیم و مثل همیشه باهام پشت تلفن بد رفتار کرد،بابا رسما نامرده،حالم و با مدل صحبت و حرفایی که میزنه بد میکنه،خستم از همیشه خسته تر اون موقع ها امید داشتم که حد اقل دوسم داره اما حالا چی؟ دیدم مثل این نامردا به گلوله من رو بست و گفت نه دیگه باید جدا شیم اگرم بخوام ببینمت دیگه امید نداشته باش که باهم باشیم دوست ندارم و از این حرفا نامرد گفت بفهم من به کسی متاهد ام من و میگی باز و باز هم من رو شکوند میدونستم داره دروغ میگه،گفتم من نه هیچ فکری میکنم نه هیچ کاری دارم یا این که به جایی میرسیم نه من می خوام ببینمت مثل یه دوست از هم خداحافظی کنیم من دیگه به اون دوست داشتنات هیچ احتیاجی ندارم..برامم دیگه مهم نیست با کسی هستی یا نه هرچی باشه فقط خوش باشی،حس من به تو فقط یه حس دوستانست،(میدونستم که دارم دروغ میگم چون همیشه دوستش داشتم و خواهم داشت)گفت نه نمیشه من قیافم بعد مریضیم خوب شده و چشم همه رو منه و میدونم اگه من رو ببینی وابسته میشی نه نمیشه)منم حرسم گرفت که باز این رفت تو فاض اعتماد به نفس گفتم از تو خوشگل تر و خوشتیپ تر دوره من زیاد بودن واسه من اینا مهم نیست من اون موقع که مریض بودی و به دلیلی رفته بودی تو روستا و حالت اصلا خوب نبود من میخواستم ببینمت تو گفتی نه من قیافم خوب نیست مریضم گفتم برای من اینا مهم نیست من فقط میخوام ببینمت و تو بازم گفتی نه،زدم زیر گریه گفتم من واسه چیزای دیگست که میخوام ببینمت حالا بعد این همه سال این حق منه که ببینمت مثل یه دوست از هم جدا بشیم گفت تو چقدر بد سلیقه ای این رو با یه لحنی گفت که کاملا برام اشنا بود و تو دلم گفتم تو هرچی باشی عزیزم همیشه عاشقت میمونم،بعدش گفتم نترس خیالت راحت دیگه حسی تو من نیست تو تمام احساس و باور های من و با حرفات شکوندی و خورد کردی،گفت من ازت میترسم گفتم چرا واسه چی؟گفت اون روز اون کارو کردی اومدی جلو خونمون گفتم خوب میخواستم ببینمت یعنی نمیدونی چه حسی داشتم؟انقدر خوشحال بودم که میخواستم ببینمت اون وقت تو گفتی میخوام برم چقدر التماست کردم که نرو وقتی هم که اومدم اونجا اصلا نمیخواستم مشکلی ایجاد کنم فقط میخواستم از دور ببینمت برام همونم کافی بود، وای این اخه یعنی چی به جای این که من از اون بترسم اون میگه ازت میترسم منی که هیچی ازش ندارم اما اون شماره مامان و بابام و خونه امون رو هم که کجاست میدونه،اون حتی شماره خط ۱۲ رو هم بهم نداده اونوقت اون میترسه؟من چی بگم؟ اینا همه بهونه است بهش گفتم میدونی چیه خوشحالم با اون همه دوست دارمات من رو تازه شناختی،داشتم میمردم از گریه به خدا دلم شکسته به پیر دلم شکسته،صحبت رو تموم کردم گفت درس دارم باید بخونم الان خالم اینا میان نمیتونم بخونم گفتم باشه و قطع کردم اخر شب اس دادم که تو اومدی وبلاگم و دیدی؟ اخه امار بازدیدم این رو میگفت گفت نه خدا شفات بده با خاله اینا کنار دریا بودیم الان داریم برمیگردیم حالا ساعت چند؟ ۱ ،۲ نصف شب،گفتم من میدونم که اومدی و اونم گفت نه من نبودم و از این حرفا،منم اخر سر اس دادم که حالا شما که تازه اومدین خونه اگه خواستی و تونستی بیا یاهو زنگ زد و میگفت چی میگی تو؟ گفتم من درست میگم گفت اصلا این سایتی که میگی رو بده ببینم چجوری تو میگی میفهمم و اومد تو یاهو براش لینک کردم و همینجوری پشت تلفن داشت میپرسید از اونورم هرچقدر درخواست اد میدادم تو یاهو قبول نمیکرد میگفتم چرا نمیکنی میگفت میخواستی حذف نکنی تا تو باشی که حذف نکنی گفتم اون موقع از دستت اعصبانی بودم گفت به من چه، گفتم اخه نمیفهمم کی میری میای گفت چه بهتر گفتم  من الان تو لیست تو هستم؟گفت نمیدونم فهمیدم حرسش گرفته که من پاک کردم و ایدیم تو لیستش هست اما نمیگه،گفتم ادم کن دیگه لج نکن، مثل این بچه تقص ها شده بود هم خندم گرفته بود هم حرس میخوردم،عزیزم،گفت وب میدی؟گفتم اددم کن وب میدم گفت نمیخوام اصلا، ای جان جانم مثل پسر بچه ها شده بود،خلاصه ۱ ساعت هی میگفتم ادم کن اخر سر که راضی شده بود که ادم کنه حالا یاهو نمیذاشت و قفل کرده بود انقدر که درخواست من رو رد کرده بود دیگه ادد نمیکرد اونجا بود که میخواستم بکشمش در هر صورت وب رو دادم و گفت مثل این حشیشیا شدم که دستش کاملا درد نکنه ،اخه قبلش گریه کرده بودم و زیر چشام واقعا از همه این ناراحتی ها و گریه ها گد رفته بود،گفتم انقدر که من رو ناراحت میکنی اینجوری شدم،وب و قطع کرد و اومد بیرون خواست بخوابه گفت دارم از خستگی میمیرم،گفت گوشی رو خوابوندم رو گوشم اگه خوابم برد قطع کن که بعد یه سوال من سریع خوابش برد،وایییییییییی دلم لک زده بود که دوباره یه شب باهاش بخوابم صدای نفس هاش ارومم میکرد عزیز دلم خیلی طول نکشید که صدای خرپفش هم رفت هوا، ای جان جان حتی صدای خرپفاش هم دوست دارم،مثل این دیونه ها گوشی رو قطع نمیکردم میدونین خیلی وقت بود که پیشم خوابش نبرده بود حدود ۱ سالی فکنم شده بود،بعد یه سن فنی قشنگ خرپف هاش تموم شد و صدای نفس هاش میومد،اشکای منم داشت همینجوری میومد دلم واسه خوابیدنش پیشم یه زره شده بود دلم لک زده بود اروم اروم میگفتم م....ی خیلی نامردی،میدونم پیشم نمیمونی،اما کی شبا بقلت میکنه؟دست کی میاد تو دستت؟ کی صدای نفست رو شبا گوش میکنه؟کی بوست میکنه؟ همینجوری هم اشکام میومد،گفتم حتی اگه من یه روز بگم بهت ازت متنفرم دروغ گفتم من هیچ وقت دلم نمیاد ازت متنفر باشم همیشه دوست داشتم اما تو چی نامرد؟اینارو خواب بود و اروم اروم میگفتم،احساس میکردم بقلش کردم و نازش میکنم تو دلم میگفتم کی نازت میکنه کی میبوستت کی مثل من انقدر میتونه دوست داشته باشه؟اما میدونم میری و پیشم نمیمونی بعد من کی این کارو میکنه؟ اروم اروم بوسیدمش وای خیلی وقت بود نبوسیده بودمش میدونین یه حسی بود انگار داری کسی رو میبوسی که نمیدونه چقدر دوستش داری و میدونی پیشت هیچ وقت نمیمونه و رفتنیه اما من از همون اول میدونستم اون پیشم نمیمونه حتی با اون همه دوست دارم هاش میدونستم هیچ وقت نمیمونه خودم رو واسه همچین روزی اماده کرده بودم میدونستم....با گریه اروم اروم میبوسیدمش و همینجور زیر لب زمزمه میکردم نامرد ،نامرد همیشگی من شب بخیر،دیشب بعد ۱ سال و خورده ای بهترین شبم بود اروم شده بودم با صدای نفس های عزیزم که اروم خوابیده بود و صدای خرپف هاش برام شیرین بود اروم بود همون م.... اروم خودم بود،چرا همه چی رو خراب کرد من که خیلی دوسش داشتم و دارم،اما الان بهش دارم میگم هیچ حسی بهت ندارم و میدونم دارم دروغ میگم؟اخه چی بگم وقتی همش داره پسم میزنه دیگه بسه هرچقدر خودم رو کوچیک کردم جلوش خدا خودش از حس و علاقه ای که بهش دارم باخبره...ایراد نداره....مهم عشق منه که همیشه بهش پاک مونده...دیشب خیلی شب خوبی بود دعا کنین همه چی درست بشه هم بتونم ببینمش هم.....نمیدونم هرچی خدا بخواد...

خدا کنه بازم مثل دیشب تکراد بشه حتی اگه صداش رو هم نشنوم و صدای نفس هاش رو بشنوم برام شیرینه حدود ۴۰ ۴۵ دقیقه شایدم بیشتر یا کمتر داشتم صدای نفس ها و خرپف هاش رو گوش میکردم....دوستش دارم یه معنای واقعی..............

خدا کنه دیگه انقدر ناراحتم نکنه با حرفاش......

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 23 توسط غریبه ای همیشگی| |

خیلی جالبه،اون روز که رفته بودم خونه دوستم خودش زنگ زد بهم، داشتم می سوختم و می ساختم که دیگه عادت کنم به نبودنش تا امتحان هاش که همه چی رو بتونه فراموش کنه،اما خودش تماس گرفت،بعدشم من دیگه کاری نداشتم، که حالش بد شد و میخواستم حالش رو بدونم،اون روز که سر کلاس بودم بهم زنگ زد و اونجوری باهام حرف زد فکر کردم خوب شده باهام،بعدشم امتحان داشت نه زنگ زدم نه اس بعد امتحانش پرسیدم خوب دادی گفت عالی،چند تا اس دادم که جواب نداد و منم دیگه چیزی ندادم تا امروز صبح فقط زدم سلام،خوبی؟ زنگ زد با هم حرف زدیم،بحث مسافرت خودش پیش اومد خوشحال بودم که میره تا جایی سرش هوا بخوره،اما...کلا خیلی خوب حرف زدیم بعدازظهری اس دادم که هرموقع داشتی درس میخوندی قبلش یه اس بده که وسط درس خوندنت مزاحمت نشم،جواب نداد اس دادم که میخواستم بگم دلم برات تنگ شده،بازم جواب نداد بعد چند ساعت که نمیدونم چم شده بود اروم نبودم یه جوری بودم حس خوبی نداشتم،داشت میرفت امل بره به کاراش برسه گفت اخر شب بر میگرده،منم دیدم خیلی طول کشید بعد چند ساعت که فکر کنم غروب بود،گفتم چقدر جواب دادی! بعد اس دادم برگشتنی بهم بگو خواستی بری،فقط میخواستم بیشتر صداش رو بشنوم دلم براش تنگ شده بود، اونم گفت م... جان تا اسفند ماه که امتحانم رو بدم خداحافظ،این قرار ما بود،اینجوری نمیشه،گفت نه دیگه جواب اس میدم نه زنگ،کپ کردم یهوای؟باز دوباره جنی شد اون وقت به من میگه تو مشکل داری،معلوم نبود دوباره اعصابش از کجا خورد بود که سر من بیچاره باز خالی کرد، اخه درس که نمیخوند من بهش چی کار داشتم حتی زحمت نداد که تلفنی بگه و خداحافظی کنه،اخه من که کاری نداشتم،ایراد نداره،تنها مشکلش من بودم،مسافرت خارج از کشور که با دوستاش  میره، عروسی هم که شهرستان میخواد بره فقط من این وسط مشکل بودم،نمیگم نره بره نوش جونش،بایدم بره الان نره کی بره اما اخه یعنی من فقط با چند تا اس ام اس این همه که چیزای دیگه وقتش رو میگیرن میگیره؟ اصلا تا گفتم دلم برات تنگ شده این رو گفت،خیلی نامرده،چند تا اس ام اس دادم بعدش حتی یه اس نداد که دلداریم بده و اروم اروم باهام خداحافظی کنه که یهو ناراحت نشم،خیلی تند گفت حتی نخواست صدام رو بشنوه  خیلی نامرده،تا من یه روز احساس خوشحالی میکنم حال من رو بدجور میگیره گریم در اومد،به قران نامرده،این کاراش یادم نمیره نامرد،اون عوض شده خیلی،خیلی زیاد،شایدم من براش کهنه شدم،دنبال یه کسی که جدید باشه میگرده،تمام این دلشکستنا داره دیونم میکنه دیوونهههه که همش به هرچی فکر میکنم و این حالم رو بدتر میکنه،من هیچ وقت براش مهم نبودم هیچ وقت الانم که باهام بدتر از همیشه رفتار میکنه اما همه این هارو به جون میخرم که ببینمش،من دارم واقعا به جنون کارم میکشه اگه بدونه داره باهام چی کار میکنه انگار همه چی مثل خوره داره جونم رو میخوره،از این تعادل روحی نداشتناش دارم خل میشم،اخه یه روز میخنده یه روز خوبه روز بعدش اینجوری اصلا به روز نمیکشه همون چند ساعت بعد، وای تا کی این انقدر بی معرفت بازی در میاره،

چی کار کنم خدااا...اون مثل نفسم میمونه با نفسم چی کار کنم،چرا اون رسم بی وفایی رو پیش گرفته؟،باشه تحمل میکنم تا بعد امتحانش،اما همینجا اعلام میکنم که اون این حق رو داره بهم زنگ بزنه اما من نه و میدونم که تو این چند ماه زنگ میزنه،و میدونم و ایمان دارم که تو این مدت تا پایان امتحانش یا حالش بد میشه نمیتونم ببینمش یا به یه بهونه باهام بهم میزنه یا یه کاری میکنه که اونی که من میخوام نشه....ایمان دارم... این رو اینجا از الان گفتم چون میدونم میشناسمش اگه نشد حرفم رو پس میگیرم

هی با این همه دل شکسته چیکار کنم،چرا حتی دیگه متوجه کوچیک ترین چیز ها هم نمیشه؟،یه روز از این که بعد یه بحثی ،چیزی زنگ میزد و سوپرایزم میکرد و کلمات زیبا بکار می برد،یا حتی همون اس ام اس هاش که از ادبیاتش معلوم بود غرورش رو زیر پا گذاشته از اون ها خوشحال میشدم و گل از گلم میشکفت،اما حالا کوچیکترین چیز ها رو هم یادش نیست انجام نمیده و نمیخواد،به خدا دارم از حال میرم با نا مهربونی های این نامرد،کاش میمرد،شاید اونجوری یا از دستم راحت میشد یا قدرم رو می دونست.....شبا گریه میکنم و میگم میدونم یه روز میری از روز اول حتی با اون همه حرفای قشنگ و از عاشقی و دوست داشتن گفتنات میدونستم میری،اما نامرد چرا اینجوری داری خوردم میکنی و نابودم میکنی! میدونم یه روز میری و همه حرفات رو فراموش میکنی میدونم،پس چرا اینجوری میکنی،میدونم هیچ وقت تو دلت جایی نداشتم دیگه چرا گفتی!میدونستم یه اون روزی که داری میگی فرشتت ام مثل مادرت یا مهربونم و دوستم داری یا میگفتی یه روحیم تو دو جسم و من هیچ وقت ازت سیر نمیشم و بدم نمیاد، میدونستم یه روز میگی ازت متنفر دیگه چرا گفتی،چرا با تک تک این کلمات خوردم کردی نامرد،وااای اون روز که داشتی میگفتی یادته؟التماست کردم دیگه نگو نگو نگو که بعدا پشیمون بشی،اون روزی که من رو با کلمات قشنگت بردی تو اسمون ها و با حرفات اوج گرفتم و دوست داشتن رو باور کردم با تو با تو که دوست داشتن رو یاد گرفتم،وقتی تک تک کلمات مخالفش رو این روزا شنیدم،شکستم نابود شدم،بالام شکست دیگه بالی ندارم واسه اوج گرفتن،رویایی ندارم واسه پرواز،دارم کم کم باور میکنم که قصه ما از اول دروغ بود و تو چیزی رو باور نداشتی حتی عشق رو اگه باور داشت از همون روز اول اهنگ جدایی رو نمیخوند،یدونه از اون کارایی که من کردم رو اون هیچ وقت نکرد،اونوقت من شدم بده که هیچی رو باور نداشت،من عشق خودم رو باور داشتم که جنگیدم و پاش چند سال واسادم،دیگه دارم باور میکنم با این که نمی خوام باور کنم که همه چیز تموم شدست و قابل درست شدن هم نیست،چون باز همش این منم که دارم تلاش میکنم که همین یه کوچولو چیزی هم که مونده مراقبت کنم تا خراب نشه یدون هیچ تلاشی از طرف اون مثل همیشه تنها تنهای تنهام، دوست دارم یه روز بیام و این جا بنویسم تمام چیزایی که امروز گفتم درست نبوده و من درست فکر نمیکرد،یعنی میشه؟

من چرا بی تاب کسی ام که بی تابم نیست،من چرا نگران کسی ام که نگران من نیست،من چرا کسی رو دوست دارم که دوستم نداره،چرا این هارو میگم؟چون این رفتار ادم هاست که احساس هر کسی رو نشون میده،خدا کنه این فکرم درست نباشه خدا کنه....یعنی میشه؟

من همیشه دوستش داشتم همیشه،

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 1 توسط غریبه ای همیشگی| |

فرداش سر کلاس بودم اس داد که بزنگم گفت تازه مرخص شده و بهتره یکم خیالم راحت شد،تو وبش نوشته بود دوستاش میومدن بهش سر میزدن و میرفتن،من باز حسودی م شد ،به خودم قول دادم دیگه هیچی بهش نمیگم تا ببینم دیگه چه بهونه ای واسه من در میاره،دیگه هیچی نمیگم هیچی،از این که دیگران میتونن ببیننش و من نه حالم بد میشه،من اینجا میمیرم وقتی چیزیش میشه،به خدا دیگه کشش این رو ندارم که حالش بد بشه و من بازم نتونم ببینمش، اگه این دفعه چیزی بشه رسما میمیرم دیگه نمیتونم دیگه نمیتونم واسم تا نبینمش باز به قران میمیرم،واقعا خل میشم دیگه،بهش گفتم اگه بخوای میتونم بیام شمال برات غذا درست کنم بهت بدم که بتونی درس بخونی فقط جواب داد بزار درس بخونم امتحان دارم،منم دیگه چیزی نگفتم تا امروز که صبح کنکور دادم بهش گفتم گفت چرا دادی مگه شمال نمیری؟ گفتم دادم که بیام تهران گفتم دیگه کسی رو اونجا ندارم دوستمم زودتر تموم میکنه من اونجا تنها می افتم،میخواستم بگم تو که یه روز گفته بودی خدا کنه بیای شمال با هم باشیم ولی اصلا با هم نبودیم تازه داری تموم میکنی میری تهران من دیگه واسه چی بمونم وقتی به خاطر تو اومدم که تو ام به خاطر من کاری نکردی و حالا داری میری،چه حرفای قشنگی اون موقع زده بود،واقعا دوست داشتم برم شمال قبول بشم و با هم باشیم یادمه گفته بود اگه بیای با هم میریم این ور اون ور همه جا می برمت و به همه میگم که دوست دخترمی.چه حرفایی که......دیدم همه چی رو به چشم خودم دیدم،الان باز داشتم گریه میکردم،از سینما اومدم،بهم اس داد که رفته سر شیفت، یکی اومده شیشه ماشینش رو شکونده کیفش رو زده،جالا بهم گفت بعدا میگه چی شده،یه چیز دیگه هم شده دیروزپسر یکی از دوستای پدرم ازم خاستگاری کرده که الان ناراحتم دلم خیلی گرفته حالا بعدا مینویسم که چی شده که ناراحتم، دلم واسه اون روزای با اون بودن تنگ شده خیلی زیاد دلم واسه دیدنش پر میکشه این رو به کیییی بگم؟به خدا هر دفعه که فکرشو میکنم اشکام جمع میشه بد جور دلم میگیره،خیلی نامرده خیلی،اینجا میام که حرف هام رو بزنم تا به خودش چیزی نگم که بگه غر میزنی،اما میدونم بازم از با من بودن بهونه میگیره این ته نامردی،خیلی دوستش دارم خیلی، چی کار کنم؟ چی کار کنم؟......
نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت 0 توسط غریبه ای همیشگی| |

غروبی رفتم به وبش سر زدم دیدم نوشته سر شیفت حالش بد شده،نگران شدم تا الان ۴ تا اس ام اس دادم جواب نداده گوشیشم رو کده،داره همینجور حال منم بد میشه پشت سرم درد میکنه انگار نمیتونم سرم رو نگه دارم و یهو گر میگیرم و داغ میکنم،الان که برعکس شدم نک انگشت پا و دستم یخ کرده و گز گز میکنه و سرمم هنوز درد میکنه و سنگین میشه و سرگیجه میگیرم،دلم داره همینجور شور میزنه خدا کنه چیزیش نشده باشه،وگرنه میمیرم ....واقعا میمیرم.....مثل این که ازمایش داده بوده بعد چند ساعت اماده شده،من نگران ازمایش هم خدا کنه چیزی نشده باشه،دارم سکته میکنم اینم جواب من رو نمیده.... الان صورتم داغ کرده و دستا و پاهام یخ نمیدونم چمه....زودتر خبر بده دارم میمیرم.......

 

الان ساعت ۱۲ خورده ای ، اس ام اس داد که بستری و نمیتونه اس ام اس بده،از یه طرف بهتر شدم اما دوباره دلم شور افتاد که باز چش شده،نمیتونه اس ام اس هم بده حالم بیشتر گرفته است که چش شده.

 

الان حدود ساعت ۱ خورده ای به وبش سر زدم نوشته بود سی سی یو،نمیدونم نمیدونم نمیدونم چش شده فقط دارم حرس میخورم که یه عالمه به خودش فشار اورده همه جور فشار از درس گرفته تا خستگی کشیک و ناراحتی نبود مادرش،رو داره تحمل میکنه،دوست دارم هر چی زودتر  زنگ بزنه تا من بتونم از حالش با خبر بشم......

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 23 توسط غریبه ای همیشگی| |

هنوز نتونستم تمرکز کنم و اروم بشم که اون روز رو شرح بدم و هر موقع میام بنویسم اعصابم خورد میشه یه بار نصفه نوشتم ثبت موقت زدم که بعدا کامل کنم همه پرید حالا اعصاب میخواد که دوباره بنویسم اما مینویسم....

بیخیال.... اومدم اینجا چیزی بنویسم امروز روز خاطره انگیزی برای منه بهترین خاطرم سالگرد دوستیمون روزی که بعد ۱ سال جدایی دوباره با هم اشتی کردیم وقتی صداش رو از پشت تلفن شنیدم صدای یه اشنا دلم لرزید دستام لرزید اشک از چشام اومد...وای چه شب خاطره انگیزی بود... روزی که شروع من اما پایان اون روزی که دیگه عاشقش شده بودم....

 نامرد وقتی هفته پیش گفتم میدونم یادت نیست اما چند روز دیگه سالگرد دوستیمونه گفت اره دوستی مزخرفم با تووو....

یادمه یه بار باهم یه مدت حرف نمی زدیم بهش گفتم از من خسته شده بودی؟!گفت:ما یه روحیم تو دو جسم مگه ادم از خودش هم سیر میشه؟ نامرد حالا بهم میگه...با داد میگه...ازت خسته شدم تنهام بزار ازت متنفرمممممم

وای نمیخوام امروزم رو خراب کنم میخوام بگم که من همیشه دوسش داشتم و هیچ وقت ازش خسته نشدم با اون همه کاراش....عاشقش بودم و موندم،

واسه امروز یه عالمه برنامه داشتم اما همه رو خراب کرد.....

چند روز پیش تو وبش یه مطلب گذاشته بود که ادبیاتی بود و در مورد یکی بود بعضی موقع ها یه جوری مینویسه که معلوم نیست با کیه شب قبلش قرار شد دیگه بهش کاری نداشته باشم تا درساش رو بخونه فرداش یا همون شب یه مطلب عاشقونه ادبی گذاشته بود،مثل همیشه به خودم نگرفتم گفتم شاید برای....نمیدونم نمیدونم یه جاش نوشت خاطره پر از خاطره ها یه لحظه فکر کردم با منه اما بعدش نوشته بود تا تو بر گردی فلان فلان اخرشم نوشته بود که قلبت برای من دوباره تپیدن رو تجربه میکنه؟ که من از این جا فهمیدم با من نیست چون میدونه دوسش دارم بعدم این من نبودم که رفتم اون بود،قرار شد اگه اون اروم شد و من رو بخشید بعد ۶ ماه با هام حرف بزنه، فکر کن بعد اون همه حرفای بدش من......ول کن همیشه من بیچاره اینجوری میگذرم اون....به سختی... اخرش میدونین چی نوشته بود؟میخواست عروسی یکی از دوستاش تو اصفهان بره من رو میگیییییی، این همه فوشم داد سر یه اس ام اس اون وقت،اصلا مهم نیست، خودش رو همیشه اینجوری ثابت کرده بعد به مطلب های وبلاگ من گیر میده که چرا با نوشته هات ادم رو حرس میدی؟ خودش بد تر میکنه و من هیچ وقت به روش نیاودم میدونمم که از قصد انجام میده ها به خدا انقدر گریه کردم اما اون نامرده همیشه سر نوشته هام تلافیش رو سرم در اورده اما من نه.....به خدا نامرده همیشه اشکم رو از ته دلم در میاره.....

اما با همه این کاراش دوسش دارم و امروز روز خوبی برام یه خاطره قشنگ که همش دوست دارم برگردم به اون موقع ایمان دارم که مثل اون وقت ها دوسم نداره،ایمان دارم، شایدم.... نمیدونم

دارم از سر درد میمیرم میرم استراحت کنم.....

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 23 توسط غریبه ای همیشگی| |

حالم اصلا خوب نیست نمیتونم بنویسم،حالم جا اومد میام مینویسم،فقط امروز صبح چیزی که نباید میشد شد،و من واسه اولین بار تو عمرم احمقانه ترین کارو کردم،همشم واسه این که دوسش دارم و مهمه،اما نمیدونم چرا کارایی کردم که هیچ وقت نمیکردم و تازه همیشه به دیگران میگفتم نکنن و همیشه بهم میگفتن تو خیلی خوب میفهمی اما الان یه احمق شده بودم که دومی نداشت جریان و بعدا تعریف میکنم،فقط بدونین اون مثل همیشه زد زیر قولش و برنامه به هم خورد و من از ناراحتی این موضوع امروز کار احمقانه ای کردم و تا الان حالم بده و نمیتونم بنویسم حالم بهتر شد میگم. اما اون خیلی نامرده من یه کار اشتباه کرده بودم اما مال قبلا بود و اون این حرف رو الان پیش کشید وقرار و بهم زد و منم کار احمقانه ای انجام دادم که سر یه فرست اینجا مینویسم،با ابن که همیشه عزیز دلم بوده و هست اما خیلی خیلی خیلی نامرده،خیلی.......
نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

امروز چنتا از صبح اس دادم که جوابم رو بده اما نداد.حتی اس ام اس تبریک دفاعیه یه اس نداد امروزم اس تبریک عید دادم اما جواب نداد کم کم نگران شدم اس دادم که نگران شدم جواب بده بازم نداد الان که اس دادم گوشیشو خاموش کرده مثل اینکه، چون اس ام اسم نرفت،میبینین هر موقع که اون دوست داره زنگ میزنه اما من نمیتونم این نامردی،بعد میگه چرا بد اخلاق شدی خب این همه از صبح اس دادم یه جواب میداد کار دارم درس دارم نمیتونم جواب بدم بعدا جواب میدم یه چیزی تو این مایه ها انقدر هم من اس نمیدادم که بعد بخواد گوشی خاموش کنه،

اقا بشیمون شدم از این حرفاااااااااااااااااااااااااااا،عزیز دلم الان زنگ زددددددددددد اخ جوووووووووووووووووون وایییییییییییییییییی نمیدونین چقدر خوشحااااااااااااااااااالم تمام دیشب تا صبح خوابم نبرده بود که بهش بگم میخوام کتاب درسی بخرم برات یا با هم بریم برات بخرم یا اسمش و بده برات بخرم چی میگه و قبول میکنه یا نه اخ جووووووووووووووووووووووووووووووون قبووووووووووووووووول کرد،نمیدونین چقدر خوشحالم وای وای وای یعنی میشه؟یعنی میشه ببینمش؟!دارم از خوشحالی الان گریه میکنم به خدا گریم گرفته،وای خدا یعنی میشه،ولی......یه وقت باز دوباره نامردی نکنه بگه نمیتونم بیام کار برام پیش اومده.

زنگ زد حرف زدیم گفتم خوبی گفت اره مرسی، فهمیدم خوب نیست همیشه من میفهمم وقتی ناراحت،بهش گفتم واقعا؟، گفت اره،گفتم وقتی از حالت بهم دروغ میگی میفهمم  میدونم خوب نیستی چی شده؟انقدر دقت رو دارین؟ برام مهمه و عزیز دوست ندارم ناراحتیش رو ببینم اما من........بی خیااااال مهم نیست همین که الان خوشحالم کافیه،وقتی گفتم چی شده حالت خوب نیست!گفت دل تنگ مامانم و کسی نمیتونه نه حالم رو خوب کنه نه چیزی بگه فقط واسه مامانه،فهمیدم تهران اخه قرار بود از جایی بره سر خاک مامانش بعد از اونجا بیاد تهران....واقعا ناراحت شدم میدونم جای مامانش مخصوصا تو این روزا خیلی خالی براش از حق نگذریم مامانش با این خصوصیاتی که ازشون شنیدم واقعا زن بزرگ و مهربونی بودن که این همه فداکاری کرد برای پسری که  از خون خودش نبود،اگه بخوام از ایشون بگم خیلی باید بنویسم انقدر که خوبی ها و مهربونی هاشون زیاد بوده،اما الان اون دلتنگ مادرش بود و نمیتونستم کاملا درکش کنم ولی همین که ادم یه لحظه تصور میکنه و خودش رو جای اون میذاره واقعا سخت دیگه چه برسه به خودش،چون واقعا براش مادری کرده و همچین زنی روح بزرگی میخواد،در کل گفت ناراحتم،گفتم از صبح اس ام اس دادم جواب ندادی نگران شدم ،عیدتم مبارک،با ناراحتی گفت مگه نمیدونی من عید ندارم اولین عید و باید با لباس سیاه بگذرونم گفتم میدونم اما عید عیده و نماز روزه هات قبول باشه گفت مرسی ممنون ،دیدم میخواد بره چون فکر کرد دیگه کاری باهاش ندارم،گفتم کی میخوای بری کتاب بخری گفت کتابام رو خریدم قبلا،با ناراحتی گفتم اخه قبلا گفتی کتاب میخواستم بخرم نتونستم بخرم،گفت اره یه چند تاش فقط مونده،گفتم کی میری بخری؟ گفت فکنم شنبه، یکشنبه،گفتم خواستی بری منم میتونم بیام؟! نمیدونین تا این جواب رو بخوام بشنوم چی به من گذشت انگار چند ساعت طول کشیده باشه و بلخره گفت:باشهههههههههه وای وای وای وای،قبول کرد نمیدونین چقدر خوشحال بودم با ذوق گفتم اخه میخواستم برات یه چیزی بگیرم کادو برای دفاعیه ات گفتم از همه بهتر برات کتاب که نیازت میشه گفت اولین نفری هستی که میخواد بهم یه کادویی بده واسه دفاعم به هرکی رسیدم همه از من شیرینی خواستن و حدود ی۱ میلیون و خورده ای واسه شیرینی به همه افتادم،گفتم میخواستم با یه تیر دوتا نشون بزنم،که حواسش نبود این رو گفتم و نپرسید اون یکی نشون چیه و با خنده گفتم اما یه دونه کتاب بیشتر نمیتونم برات بخرم گفت همین که به فکرمی برام کافیه و ممنون مرسی گفتم نه میخوام برات یه چیزی بخرم و دیدم کتاب برات از همه بهتره،اخه یه کتاب پزشکی حدود های ۱۰۰ ،۲۰۰ هست ،گفت زیاد نیستن بیشتراش رو خریدم یه چند تا سی دی اموزشی هست و یه چند تا کتاب همیشه هم میرم انتشارات فلان جا اسمش رو گفتاا اما انقدر خوشحال بودم نفهمیدم یادم رفت،گفتم پس منم میام میشه؟گفت باشه بهت خبر میدم گفتم اگر هم نتونستی اسم کتاب رو بده من برات بگیرم بهت بدم،گفت باشه گفتم پس خواستی بری قول میدی منم ببری گفت باشه،وای وای وای اخ جون ،اخ جون،گفت بریم بخوابیم؟ مثل این بچه های خوب گفتم ،باشه،(هر چی تو بگییییییییییییی) گفت خوب بخوابی گفتم مرسی تو هم گفت عیدتم مبارک باشه گفتم ممنون مرسی،گفت کاری نداری؟گفتم نه،گفت مراقب خودت باش گفتم تو هم ،شب بخیر،شب بخیر. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدااااا یعنی ممکنه؟میشه با هم بریم کتاب بخریم؟ گفت شنبه یکشنبه الهام و پریناز و الناز دوستام یکشنبه تولد گرفتن و اگه بخوام با اون برم بیرون ۱۰۰٪ بعد این همه سختی این موقعیت رو از دست نمیدادم و تولد دوستام نمیرم اما یه وقت دوباره مثل قرار های دیگه اش دقیقه ۹۰ نگه نمیتونم بیام که از تولد دوستامم بمونم،این احتمال رو خیلی میدم که همینجوری بشه چون من اون رو میشناسم،واقعا تا با چشمام نبینم باورم نمیشه.....وای حالا تا اون روز میدونم نه خواب دارم نه خوراک استرس میریم بیرون یا نمیریم رو دارم بریم یه استرس نریم یه استرس دیگه،وای خدا جون یعنی میشه؟ارزوم براورده میشه؟من اون نامرد و میبینم؟معلوم نیست دارم تا اون روز ثانیه شماری میکنم خدا کنه بشهههههههههه وای،دارم دیونه میشم کاش فردا بود،دارم از خوشحالی گریه میکنم و اون نامرد نمیدونه چقدر خوشحالم کرده انگار نه انگار دخترم یکم سنگین باش اخه نمیدونین قضیه چیه وگرنه حالم رو درک میکردین،اما خدا کنه یه وقت نگه نمیشه،وگرنه به قران مجید خل و دیوونه میشم اخه وقتی الان اینجوری خوشحال شدم شما حساب کنید بگه نیتونم بیام چه حالی میشم،میدونم که خل هستم خل تر میشم،اخه نمیدونین که دیدن ما چه داستانی داره، که نمیگم ابروم میره بعدا که دیدمش میگم که داستان چیه.....میدونم خوابم الان نمیبره و تو خواب اون روز رو چند بار تصور میکنم و چیا میگیم و چی کار میکنیم وای دارم میمیرممممممممممممممممممممممم،خدااا یعنی میشه تا اون روز انقدر شنگولم که خدا میدونه خودم رو میشناسم،خودم رو میشناسم که چقدر دوستش دارم........به معنای واقعی دوستش دارم................

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 2 توسط غریبه ای همیشگی| |

امروز روز خوبی براش بود و برای منم روز خوبیه

وای امروز اون بهم زنگ زد بعد از ظهر بود زنگ زد گفت دفاعیه ام رو قبول شدم و با خوشحالی داشت برام توضیح میداد که چی شدو حالش بهم خورد و بعد کنفرانس داد و کیا اومدن و از اول گفت تا اخرش از اینکه خوشحالیش رو میدیدم واقعا خوشحال بودم عزیز دلم همش مثل این پسر بچه ها که تند تند یه چیزی تعریف میکنن میگن خوب؟!! یعنی بگو خب،منم هی میگفتم خوب!  اخه هی میگفت خوب؟! خلاصه خوشحال بود و منم از خوشحالیش خوشحال اما از دوری مادرش ناراحت بود و گریش گرفت گفت م... جای مامان خیلی خالی بود چقدر واسه امروز برنامه داشتیم جاش خیلی خالی بود نمیدونم چرا همه امروز هم خوشحال بودن هم ناراحت انگار همه به یاد مامان افتاده بودن،حرف زدیم و بعدش خیلی خوب خداحافظی کردیم، اما این یعنی اشتی؟نامرد عادتشه هیچ وقت نمیگه چی تو دلش یعنی خودت بفهم من چیزی نمیگم،شایدم میخواسته فقط بهم بگه که موفق شده و هنوز جوابم رو نداده اخه اس ام اس زدم که برات خوشحالم ایشالله همیشه موفق باشی جوابم رو نداد منم دیگه اس نزدم،وقتی زنگ زد خواهرم گفت م... گوشیت م.... منم باور نکردم اونه فکر کردم داره شوخی میکنه اروم اروم رفتم سمت گوشیم وقتی دیدم خودشه دلم شور افتاد جواب بدم ترسیدم باز دعوام کنه سرم داد بزنه،با ترس جوابش رو دادم اما خوب پیش رفت،به خدا کشش دعوا هاش و قهر کردناش رو ندارم نمی تونم ببینم که ازش دور شم،امروز شارژ بودم فقط واسه این که باهاش حرف زدم نمیدونین وقتی هست چقدر پر انرژی و شادم وقتی نیست انگار یه مرده متحرکم....قراره بیاد تهران میخواستم بهش بگم که میتونه بیاد ببینمش اما باز ترسیدم بگم که روم رو زمین بندازه،اخه چند روز دیگه سالگرد دوستی دوبارمونه و من میخواستم با یه تیر دوتا نشونه بزنم و هم واسه سالگرد هم موفقیتش بهش کادو بدم دوست دارم بهش کتابی که مربوط به درسشه بهش کادو بدم که به ناچار باید ازش بپرسم که چی داره و چی نداره و کدوم کتاب و میخواد چون کتاب مربوط به درسشه خیلی گرونه و باید بپرسم ازش که یه وقت کتابی و نگیرم که داره، از اونورم میترسم بگیرم و نیاد و رو دستم باد کنه،همیشه نامرده کادو تولدشم یادم نمیره بعد چند سال که قرار بود بهش بدم از تهران زدم رفتم شمال از متل قو ویلامون شبونه زدم اونور چون دانشجو ساریه رفتم نور خونه دوستم که صبح زود برم بابل بعد برم اون ور که ساعت ۱۰ شب گفت من کار برام پیش اومده خالم مریضه باید برم پیشش به خدا این رو شنیدم طب کردم و حالم بد بود تمام تنم درد میکرد اخر سر کادو هارو با یه نامه فرستادم براش یکی اومد ازم گرفت داد بهش،میترسم بازم اینجوری کنه،در هر حال امروز روز خوبی برام بود،فقط موندم بگم و دوباره روم رو زمین بندازه یا نگم،دلم واسه دیدنش لک زده میدونم که اگه ببینمش بهش کاری ندارم تا امتحان تخصصشم بده نه زنگ میزنم نه اس اینجوری راحت میتونه درس بخونه اما میدونم نمیشه مثل همیشه یه بهونه ای جور میکنه...................

بازم موندم چی کار کنم چرا انقدر اون نامرده؟!!!!

نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

از اون یکی وبم پناه اوردم اینجا تا راحت باشم دلم براش تنگ تر از همیشه است و عکس هاش رو داشتم نگاه میکردم که دلم بدجور هواشو کرد خواستم بهش زنگ بزنم دیدم که گفته بود بهم زنگ نزن تا خودم باهات تماس بگیرم اخه قول دادم که بهش کاری ندارم تا امتحانش و پایان نامه اش رو بده،وای نمیدونین چند بار خواستم اس ام اس بدم تایپ کردم بعد پاک کردم فردا دفاعیه اشه و بعدم امتحان تخصص داره واسه یه لحظه دیدنش دارم انگار جون میدم میدونمم که نمیبینمش خدا کنه خدا کنه اگه گفت نه باید جدا شیم حداقل بزاره ببینمش برای اخرین بار وگرنه دیونه میشم.دوست دارم ببینمش و با مشتام بکوبم تو سینه سنگش، اروم،رو همون دلی که یه روز عاشقم کرد با حرفای قشنگش و حالا میخواد راحت بذارتم کنار میخوام واسه اخرین بار صدای قلبش رو بشنوم و ببینم که دیگه با من نیست همون قلبی که یه روز دوستم داشت وای خدا دلم براش تنگ شده دارم دوباره هنگ میکنم واسه وبش وقت نوشتن داره اما من.......همه این ها بهونه است بهونه است بهونهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ادم وقتی یه کسی رو دوست داره هزار بار میبخشدش گذشت میکنه از هر چیزی مایه میذاره چرا اون هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت به من توجه نداااااااشت وای دوباره سر دردم شروع شد سردردام بد شده تا میام گریه کنم بد جور درد میگیره.دوست دارم واسه اخرین بار ببینمش و تمام اشک تنهایی هایی که تو این سال ها ریختم با مشتایی که همش از نا توانی عشقم میاد تو بغلش خالی کنم یعنی میذاره ببینمش؟!! میذاره؟!! دارم همینجوری اشک میریزم و مینویسم کار هر شبم به یادش اشک ریختن و خوابیدن تا شاید تو خواب ارزوی دیدنش به حقیقت بپیونده،چه راحت بارها کلمه جدایی رو به زبون اورد و من هیچ وقت این کلمه رو نگفتم چون دوسش داشتم بهش گفتم چرا باید همیشه این تو باشی که تموم میکنه یا برمیگرده؟گفت خوب یه بارم تو بگو با بغض گفتم هیچ وقت.......اون براش رفتن و جدایی راحته اما برای من نیست نیست.... خدایا بارها دیدی بخشیدم وقتی خوردم کرد داغونم کرد اما اون.....نه این که راحت کلمه جدایی رو میگه بلکه میگه دلم شکسته همه چی تموم شده دل شکستنی که خودش اول خوردم کرد....من...من....من از همه چی مایه گذاشتم تمام انرژیم وقتم درسم سلامتیم،دارم همینجوری گریه میکنم،از سر درد دارم میمیرم،دوست داشتم امشب مثل قدیم ها باهم پشت تلفن حرف بزنیم و با هم بخوابیم دلم واسه اون روزا تنگ شده واسه همه کاراش.یه روز که بهم گفته بود تو مثل فرشته ها مهربونی میکنی،یاد حرفش میفتم که گفت تو بد شدی،محبت هات دیگه از روی مهربونی نیست.تو واقعا دلت برام تنگ شده بود نه این تور نیست،اون میخواد از پیشم بره و نمیدونه من بیشتر از همیشه با اینکه هیچ وفت نبوده بهش نیاز دارم اون میخواد بره و نمیدونه من بیشتر از همیشه بهش وابستم.من بدون م.... نامردم میمیرم.تو وبش نوشته بود که یه سری میان به خانوادش توهین میکنن یادمه یکی دو بار به من شک کرد،اون هنوز من رو نشناخته که ادمی نیستم که پشتش چرت و پرت بگم و انقدر بی شعور نیستم و هیچ وقت همچین کاری نمیکنم اگه بخوام چیزی بگم همیشه تو روش گفتم همیشه با عنوان غریبه ی همیشگی براش نظر میزاشتم چون همیشه غریبه بودم میدونم که همیشه اشتباح میکنه و فکر نمیکنه منم اون وقتایی که نظر میذارم درست نمیگه اون وقتایی که نمیذارم میگه گذاشتی اما یه بار درست گفت با یه بار دیگه یه بارش که همین چند وقت پیش بود از یه دختر تو وبش طلب بخشش کرده بود و من نظز دادم که خوبه کسای دیگه هم هستن یه جورایی میدونستم با منه اما چون مثل همیشه اسمم رو نگفته بود حرسم در اومد چون هر کسی میتونه به خودش بگیره یا شایدم اصلا با من نیست و من به خودم بگیرم از کجا معلوم این کاراش  همیشه حرسم رو در میاورده،خوب این چه بخششی که طرف نمیدونه با اونی سد سال خوب نمیخواد بگی، یه بار کارمون به فش کشید که اون به من و خانوادم توهین کرد و همون حرف رو من به خودش زدم که انقدر ناراحت شدم و به خاطرش گریه کردم و حالم بد شد چون تو تربیت من نبود که بخوام به پدر و مادر کسی توهین کنم انقدر فوشش بد بود که میلرزیدم و گریه میکردم،حالا جرمم اینه که چرا بهش گفتم اون حرف رو،به قران تو این سالا چه حرف ها و چه کارا و چه توهین هایی رو نشنیدم و تحمل نکردم،فقط به خاطر اون به خاطر این که دوستش داشتم و همیشه بخشیدمش اون فکر میکرد نمی بخشمش،یه بار گفتم بیا ببینمت واسه اخرین بار دوست دارم یه سیلی بخوابونم تو گوشت،فکر کرد جدی میگم گفت قبل اینکه تو دست بلند کنی چنتا از من خوردی و منم نمیشینم نگات کنم از خجالتت در میام،بازم یادش رفته بود که این کارو نمیکنم چون دلم نمیاد وقتی اون حرفش رو شنیدم اسرار کردم بیشتر که ببینمش چون دوست داشتم سیلی رو بزنه تا کلمه ای که بهم گفته بود من عشقمون رو باور داشتم تو نداشتی رو بهش ثابت کنم که عشق من از حرف نبود از عمل بود و تا با این سیلی ثابت کردی،یادش رفته بود بهش گفته بودم یه روز دوست دارم یه سیلی بزنمت اما بعدش بوست میکنم و اون به خنده گفت نمیشه اول بوسم کنی؟ یادش رفته بود که من دوسش دارم و همه این ها جز یه حرف بیشتر نبود میدونستم اگه ببینمش خیلی اعصبانی میشم ولی هیچ وقت دلم نمیاد بزنمش اما اون گفت من ببینمت قبل ابنکه بجنبی چنتا از من خوردی و وقتی این رو شنیدم اسرارم واسه دیدنش بیشتر شد چون میدونستم میزنه و من میخواستم فقط نگاهش کنم چون مجازات دوست داشتن اینه که از کسی که دوسش داری همیشه یه سیلی بخوری؟! من خیلی وقت دارم ازش سیلی میخورم،این در مقابل دردایی که به من داده هیچه حاضرم ۱۰ ۱۰۰ تا بخورم اما ببینمش این نامرد و ببینم...........دلم براش تنگ شده،خیلی زیاد،چرا اون دیگه دوسم نداره؟ چرااااا؟

یادمه یه بار یا چند بار شده بود که وقتی به هم فکر میکردیم از راه دور حس میکردیم یا من به اون زنگ با اس میزدم یا اون....همیشه دلامون به هم دیگه راه داشت و اون یه بار گفت دل به دل راه داره بد جور تو فکرت بودم.....اما حالا......میدونم که به  من فکر نمیکنه و یاد من نیست.......

نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 1 توسط غریبه ای همیشگی| |

سخت برام بنویسم....سخت که چند روز پیش چه اتفاقی افتاد.اخرش قرار شد اون فکر کنه که میتونه این دوستی رو ادامه بده یا نه،میگه از من دلش شکسته،من..من چی؟ من که چند سال با حرفاش شکستم ولی باز بخشیدمش میدونین چرا چون عاشقشم و همیشه قانون بخشش بدی های کسی که دوسش داری دوست داشتن اون.من متهم هستم با احساس تو خالی متهم به خودخواهی و محبت های که از دل نیست.خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوست دارم داد بزنم بگم اگه خودخواه بودم از خودم مایه نمیذاشتم از خودم نمیگذشتم.خداااااااااااااااا حالا من باید بشینم ببینم جواب اون چیه و ایمان دارم جوابش منفی،کسی اگه کسی رو دوست داشته باشه همه چی رو فراموش میکنه،جالبه به من چه توهین هایی و چه رفتار هایی نشد و اون داره حرف روزی رو پیش میکشه که به من هزارتا توهین کرد و وقتی یه فوش خیلی بدی داد و منم همون فوش رو به خودش برگردوندم ناراحت شد،من اون روز به خاطر بی احترامی که کردم میلرزیدم و گریه میکردم و ناراحت بودم،خدایا خودت شاهدمون بودی خدا من از خیلی چیزا گذشتم و از خیلی کارا گذشت کردم و بخشیدم و حالا باید این من باشم تا منتظر باشم که اون میگه اره یا نه اما اگه بگه نه خیالم راحت که هیچی کم نذاشتم از خودم گذشتم از خودم گذشتم سلامتیم هم به خطر انداختم خدا رو شاهد میدونم که همیشه دوستش داشتم همیشه،خیلی حرف دارم اما نمیتونم حالم بده دیروز بود پریروز بود بعد کلاس حسابداریم حالم بد شد و دوباره رفتم زیر سرم ،هر شب گریه میکنم گریه کسی که به یادم نیست گریه از عشقی که عشقم عاشقم نیست....حالم بده خیلی بد،کار هرشبمه که به یادش بخوابم و تو خوابم و خیالم ببینمش یه ارزوی شیرین،کاره هر شبمه با گریه برم تو خوابم به امید این که تو خوابم شاید ببینمش،تو وب خودش نوشته بود یه جا که دلم شور افتاده بود به همه زنگ زدم که واسه کسی اتفاقی تیفتاده باشه و اون روزی بود که رفته بودم زیر سرم ولی یاد و نگران من نبود ،یاد همه بود جز من ،همون روز با من حرف زد ولی به اسرار من اخر شب وقتی سرمم تموم شده بود بهش نگفته بودم هیچ وقت بهش نگفتم که حالم چه جوری باید برم پیش یه متخصص مغز و اعصاب برای سر درداو سرگیجه هام که نمیدونم فشارم میره بالا یا پایین که همه جا سیاه میشه و میفتم زمین و بیهوش میشم و سرم سوت میکشه اما هنوز نرفتم،اون نمیدونه که چند بار به خاطرش رفتم زیر سرم یا مشکل قلبی پیدا کردم یا سرگیجه های اینجوری دارم،اون هیچ وقت پیشم نبود هیچ وقت....... بدون اون نمیتونم نمیتونم....بدون اون میمیرم...
نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

دیشب نصف شب بهش اس ام اس دادم نزدیک های اذان بعد اون حرف ها که.....

اگه فاصله ی رهایی تو از من فقط یه بخشش منه تا تو راحت بشی و بری به زندگیت برسی و از دست من راحت بشی بدون خیلی وقت بخشیدمت خیلی وقت...... اگه میگفتم نبخشیدمت برای این بود که باز...... هیچی فقط بدون خیلی وقت بخشیدمت.میتونی راحت زندگیت رو بکنی،به من هیچ حق و دینی نداری برو راحت زندگیت رو بکن که انقدر از با من بودن سختی نکشی.موفق باشی.

منظورم این بود که دارم میبینم باهم فاصله داریم که تو داری میکشی کنار اگه همین چیزی که با این فاصله افتاده بینمون فقط واسه اینه که احساس میکنی نبخشیدمت و ناراحتی... بدون بخشیدم برو راحت باش..... من اینجوری از کاراش برداشت کردم.گوشیش خاموش بود صبح بلند شدم دیدم رفته. انقدر سر نماز صبح گریه کردم..نمیدونم چرا اومد همینجوری که داشتم میخوندم میومد...بعدم خوابیدم...

انقدر امروز دیروز به گوشیم نگاه میکنم که ببینم چراغ میزنه که اس ام اس اومده یا تماس داشتم این عادتم شده وقتی باهام حرف نمیزنه میرم سمت گوشی میدونم هیچی ندارم اما واز میکنم تا صفحه خالیش رو ببینم...میرم رو اس ام اس اون مینویسم به چه بهونه ای؟ اما مینویسم به هر بهونه ای و دوباره پاک میکنم اس ام اس هام و میخونم دوباره گریه میکنم اه میکشم...وقتی زنگ میخوره میدونم اون نیست اما تند میرم طرفش و با نا امیدی جواب میدم وقتایی هم که بعد چند وقت و مدت زنگ میزنه میترسم جواب بدم چون شاید یادعوا کنه یا بعد یه صحبت بگه خداحافظ مثل همین الان دوست دارم صداش رو بشنوم اما میترسم، میبینین حالم رو؟!.... همیشه باید واسم تا اون بخواد، تا خودش زنگ بزنه تا خودش اس بده،بعد میگه تو بدی..غر میزنی بد اخلاقی.یه بار بهم گفت جز تو من کس دیگه ای ندارم.. من به جز تو تو این دنیا کی رو دارم...اما مثل این که مهم نیستم.اون ادمی که وقتی ادم ها از پیشش میرن قدرشون رو میدونه وقتی مادرش رو از دست داده بود قدر بابا و نامادری مهربونش رو نمیدونست و خودش رو ناراحت میکرد وقتی پدرش رفت قدر نامادریش رو ندونست وقتی نامادریش رفت قدر هیچ کس رو حالا نمیدونه.بهش هم وقتی پدرش و نا مادریش زنده بودن بهش گفته بودم قدر اطرافیانت رو بدون و ناراحتشون نکن...حالام من وقتی از پیشش برم حتما یادم میوفته نمیگم براش کسی هستم نه اتفاقا براش هیچی نیستم شاید شاید اگه یه روز یا مردم یا رفتم پی زندگیم یادم بیفته شاید...که همیشه هم دیر میفهمه......

حتی بهم نگفت بعد امتحانام باهات حرف میزنم....من براش چی بودم؟چی بودم؟....

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 4 توسط غریبه ای همیشگی| |

دیروز شب قدر بود یه اس ام اس که مربوط به این شب بود رو از دوستم گرفتم و برای اون فرستادم گفتم سند تو ال بود یه وقت فکر نکن وقتتون رو گرفته باشم. حالا سند تو ال هم نبود فقط واسه اون فرستاده بودم. صبح امروز زنگ زد گفت زنگ زدم برای خداحافطی امروز میرم خط جدید میگیرم و میندازم و شمارش رو به تو نمیدم میخوام درس بخونم .دوباره اشکام جمع شد،اخه نامرد این چی بود بهم گفتی؟! ناراحت شدم با گریه گفتم بهت گفته بودم اگه میخوای خطت رو واسه من عوض کنی دیگه نمیخوام هیچ وقت صدات رو بشنوم و راحت گفت باشه و من وقتی این رو شنیدم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم زدم زیر گریه،گفتم اگه واسه این زنگ زدی که فقط این ها رو بگی متاسفم که نمیفهمی.گفت اگه میخوای اینجوری حرف بزنی قطع میکنم گفتم مگه من چی گفتم اون روز جز این که دلم از تو شکسته گفتی خوشحالم گفت با اون لحن ادبیاتت میخواستی چی کار کنم؟ من چه گناهی دارم میخوام درس بخونم تو با اون اس ام اس هات تمرکزم رو میریزی به هم گفتم من چیزی نگفتم جز اون حرف بعدم گفتم باشه اس نمیدم تو شروع کردی و من هم اس دادم گفت اون شب گفتی من تورو جز یه چیز نمیخواستم گفت:خجالت بکش این چه حرفی بود زدی من فکر کنم انقدر قیافه ام خوب هست که کافی اراده کنم راحت دورم جمع بشن، حتی زن شوهر دار  اما من هیچ وقت نخواستم و نمیخوام،این چه حرفی میزنی خجالت بکش یهو مثل بمب گریم ترکید گفتم نمیخواستییییی؟!پس من برات چی بودم؟تو با من مثل چی رفتار میکنی؟از بعد مریضیت با من بد شدی مگه من چی کار کردم که میگی می خوام شمارم رو عوض کنم .حد اقل نگفتی بعد امتحانام باهات حرف میزنم گفت تو گفتی نمیخوام دیگه صدات رو بشنوم منم گفتم باشه انتظار نداری که قربون صدقه ات برم که؟عمرا، این رو با یه لحن صحبتی میگفت و من خوب میشناختم این لحن و یه جوری داشت لوس میکرد،منم دوباره بغضم گرفت زدم زیر گریه  گفتم هیچ وقت هیچی نمیفهمی هیچ وقت.گریم گرفت که این وسط من دارم میسوزم و این از غرورش حرف میزد من همه چیز رو گذاشتم زیر پام اونوقط اون میگفت عمرا ،گریه نداره؟گریه نداره که کسی که برات همه چیزه، تو براش هیچی نیستی؟ قطع کرده بودم دوباره زنگ زدم گفت وضو دارم میخوام نماز بخونم یادم نمیاد چی گفتم گفت می خوای چی بگم؟ تو بگو من همون رو میگم. گفتم وقتی نمیدونی چی باید بگی هیچی... هیچی نمیخوام...دوست داشتم بگه بعد امتحانم بهت زنگ میزنم.دوست نداشتم قطع کنم دوست داشتم صداش رو بشنوم.اخه دلم براش تنگ میشد.ازم معضرت خواهی کرد و گفتم تو همیشه عضر خواهی میکنی و دوباره تکرار میکنی و گفت تو هم هیچ وقت نمی بخشی و من گفتم اگه نمیبخشیدم اینجا نبودم.خیلی وقت ها من اون رو میبخشم و بیشتر وقت ها واسه این که پیشم برگرده میگم نمیبخشم،اما گاهی واقعا دلم ازش میگیره،اخه... نمیدونم... نمیدونم....چرا کسی رو دوست دارم که دوسم نداره.کاش میمردم..صحبتمون تموم شده بود من یه اس ام اس داده بودم که هیچ وقت نفهمیدی دلم همیشه برات تنگ میشه و.... بهش گفتم نمازت تموم شد بهم زنگ میزنی؟گفتم قبل این که خاموش کنی میخوام باهات حرف بزنم اگه خودت بخوای.لطفا.دیدم جواب نداد گفتم باهام حرف نمیزنی؟کارت دارم با زم جواب نداد گفتم یا نمیتونه یا نمیخواد بعدا فهمیدم تو اون موقع داشت تو وبش مینوشت به خدا دوست دارم خودم رو خفه کنم..... خودش همیشه با وب نویسیش حرسم داده هیچی نگفتم اون وقت سر حرفای من خواسته تلافی کنه؟! ادم نامرد به همین میگن.دیدم جواب اس ام اس هام رو نداد گفتم حرفی که نمیخواد باهام حرف بزنه بزار اس ام اس بدم و حرفای دلم رو تو اس ام اس گفتم.

دلم ازش گرفته.دلم از اون نامرد گرفته همیشه به اطرافیانش و دوستاش حسودیم  می شده چون همیشه اونا میتونستن کنارش باشن حتی وقتی که مریض بود اما من نه حتی به وبش هم حسودی میکنم چون برای اون همیشه وقت داره حتی الان که درس میخونه برای اون هم وقت داره برای من.... نه برای من هیچ کدوم از این ها رو نداشت من حق هیچ کدومش رو نداشتم من حتی حق نداشتم صداش رو بشنوم.من بی ارزش ترین چیز براش بودم بی ارزش ترین چیییییییییییز من اون روز فقط به نامردش گفتم دلم شکست م.... از حرفت،دلم شکست،گفت خوشحالم از من متنفری میدونین چیه من همیشه براش اضافه بودم هیچ وقت من رو دوست نداشت هیچ وقت هیچ وقت من رو واسه خودم واسه م... بودنم نخواست هیچ وقت.وقتی که برام میذاشت از دیگران یا حتی اون وبش کمتر بود به خدا کم من بعد ۱ ماه حرف نزدن باهاش فقط چنتا اس دادم اون باهام چی کار کرد؟با ادبیات به قول خودش،بدش بهم اون حرفارو زد،گفت خطم رو عوض میکنم بهت نمیدم.میدونم میدونم به دیگران میده فقط من اضافه بودم.فقط من...... اون نمیخواست دیگه صدام رو بشنوه من براش هیچی نبودم هیچی... اون همیشه هر موقع که دوست داشت میتونست باهام حرف بزنه سر کلاس بودم میزدم بیرون جوابش رو میدادم اما یادمه اون چند بار این جوری براش پیش اومد سرم داد کشید واسه چی هی اس میدی و زنگ میزنی بهت میگم سر کلاسم.حالم بد بود سرم دستم بود جوابش رو دادم(بهش ولی نگفته بودم) اما اون ، نمیتونم حرف بزنم سرم دستمه نمیتونم صحبت کنم.تو جمع بودم جوابش رو دادم اما اون اس میداد که نمیتونم صحبت کنم همه اینجان اس هم نده انقدر.سر امتحانام درس خوندنام جوابش رو دادم حتی سرمم داد زده و دعوا هم باهام کرده بود اما جوابش رو دادم حتی سر کنکورم کلاس کنکورم درس خوندن کنکورم جوابش رو دادم بازم باهام اون موقع ها دعوا کرده بود و گریه میکردم و به من به من هیچ وقت فکر نکرد که چه بلایی سرم میاد اون وقت اون.... بهت میگم انقدر اس نده زنگ نزن درس دارم میخونم تمرکزم رو میریزی به هم نمیذاری درس بخونم خیلی راحت یا گوشیش همیشه خاموش بود یا رو کد بود.من برم به جهنم من کیم.نمیگم به خاطر من از درسش میزد اما حداقل وقت وبلاگش رو برای من می گذاشت من از یه وبلاگم بی ارزش تر بودم.. من...من همیشه اخر بودم یادمه تو همه نا خوشی هاش بودم اما خوشی هاش من رو از یاد میبرد.واسه من نه تو خوشی هام بود نه تو ناخوشی هام خیلی وقت ها دوست داشتم تو ناراحتیم کنارم باشه اما هیچ وقت هیچ وقت کنارم نبود....وقتی دعوا میکردیم همیشه میگفت دیگه بهم زنگ نزن و نمیزدم و روز و شبم گریه بود تا میومدم به نبودش عادت کنم زنگ میزد و انگار نه انگار خیلی وقت ها زنگ میزد میگفت فقط میخواستم حالت رو بپرسم و بعد قطع میکرد وای که من رو دیوانه میکرد شب و روزم اشک بود. من همیشه جوابش رو میدادم چون برام ارزش داشت اما اون نه مثل همین الان که جوابم رو نداد.من براش هیچی نبودم جز عروسک.....

حتی وقتی گفت ببخشید نمیدونست واسه چی داره میگه ببخشید،برای کدوم کارش!کدوم حرفش..

واقعا من بد بودم!!!؟؟؟؟؟؟ من! من بد بودم؟نامهربون بودم؟ بد اخلاق بودم؟یادمه یکی بهم گفت انقدر محبت نکن مهربونی نکن بخشش نکن فکر میکنه وظیفته.اره؟؟فکر میکرد وظیفه امه؟.نفهمید یعنی این احترام علاقه من به اونه؟واقعا من بد بودم؟ اره من بد بودم که هیچ وقت هیچ ارزشی نداشتم من بد بودممن همیشه بد بودم....من ارزش احترام نداشتم چون بد بودم من ارزش وقت گذاشتن واسه دل های شکستم نداشتم چون بد بودم من ارزش کنار گذاشتن غرورش رو نداشتم چون بد بودم من فقط فقط یه جا ارزش داشتم......فقط یه جا......

وقتی گفت میخوام خواموش کنم نفهمید دلتنگ تر از همیشه برای اونم برای اونی که هیچ وقت دلتنگم نیست برای اونی که مهم نیست من باشم یا نباشم مرده باشم یا زنده...

خوبه با این کار تنها مزاحمش رو انداخت دور تنها مزاحمش رو...

یادمه گفت تو این روزا که همه می بخشن تو من رو نمیبخشی میگی نمیبخشم....نمیدونست که بحث بحث بخشیدن نیست واسه این میگفتم شاید دلش بسوزه دست از این بی رحم بازی هاش بر داره خدایی این فقط یه کوچولو از کاراش بود،اون جوری میگفتم که شاید اروم بشه و باهام خوب بشه از پیشم نره یادم رفته بود کسی که کسی رو دوست نداره با این چیزا نمیمونه وگرنه من... من اون رو نبخشم کسی که  دوسش دارم اما وقتی کس دیگرو اورد وسط و به من گفت من بدم اون خوبه دلم انقدر شکست که اون لحظه نمیدونستم میتونم ببخشمش یا نه دلم از کاراش گرفته اما بخشیدم.....

بهش همه این هارو گفتم گفتم که با گوشی پسر خاله ام هم زنگ زدم چون دلم براش تنگ شده بود.بهش گفتم چون میدونی دوست دارم مغرور میشی چون قبلا ها که نمیدونستی اینجوری نبودی بهش گفتم یه روز از پیشت میرم همون جور که دوست داری تا راحت بشی از همه چی من همون جور که میخوای از شر من خلاص بشی شاید رو یکی از پیشنهاد هایی که بهم شده فکر کنم تا تو از دستم راحت بشی از دست من مزاحم همیشگی راحت بشی چون میدونم هیچ وقت نمیگی بمونم یا نرم چون همیشه از نبود من خوشحالی. جواب این اس من رو هم نداد دیگه گریم گرفته بود.پیشنهاد دارم اونم پیشنهاد های خوب همه تحصیل کرده و با فرهنگ اما بهش دروغ گفتم میخوام فکر کنم... نامرد باز جوابم رو ندادبهش گفتم چون دل من رو خبر داری هیچی نگفتی؟ بازم جواب نداد گفتم هیچی دیگه نمیگم جوابم رو گرفتم، این اس ام اس ها هم بعد غروب با تاخیر میرفت چون گوشیش رو خاموش میکرد و روشن.

دیگه جون نداشتم..انقدر گریه کردم تو این چندر روز یه جعبه دسمال کلنکس تموم شد سطل کنار تختم پر دسمال...

میدونم شماره دیگه اش رو به دیگران میده.فهمیدم ای دی های دیگه داره و هیچ کدومش رو هیچ وقت به من نگفته صفحه فیسبوک شم به من نداده میدونست یکیش رو پیدا کردم اون یکی که میره و عکس توشه رو هم بهم نگفته اونوقت من...حتی شماره ۱۲ اش رو هم به من نداد و من یه شماره ۱۲ از راهنمایی دبیرستانم دارم تا امروز با یه ایرانسل شماره همه کس منم داره و من...نه اون با من غریبه است...تو وبش دیدم زده بود که واسه شب قدر مثل این که رفته بود تو شبکه استانی خودشون و به کسایی گفته بود و میدونم دختر هم بودن چون لحن خودش رو میدونم وقتی به دختر میگه چه جوریه وقتی به پسر میگه چه جوریه و مثل این که سر به سرش گذاشتن که بد شده بودی اونم گفته بود خیلی نامردین اونم اون کسی که فلان چیزه اقا باز این من رو تو اون وب کوفتیش حرس داد اخه همیشه به منم میگفت با این که نمی تونستم ببینم اما این بار نگفت.... 

نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 5 توسط غریبه ای همیشگی| |

بازم دلم رو شکوند......

دیروز بهش اس دادم که کجایی دوست داشتم بدونم کجاست نمیدونین دلم واسه این بی احساس چقدر تنگ میشه مخصوصا که یه ماه هم باهاش حرف نزده باشی و وقتی هم که زنگ میزنه با این که دوست داری هنوز صداش رو بشنوی ولی واسه حرفایی که زده و دلت رو تا ریشه سوزونده مجبوری قطع کنی.دیدم جواب نداد گفتم حتما نمیخواد جواب بده گفتم نمیخواد جواب بدی،اس داد گفت فلان جام امروز ۴۰ مادره مراسم داریم امشب نه اس بده نه زنگ بزن.امروز صبح اس داد زنگ بزن یاد قدیم ها افتادم که باهام خیلی خوب بود و هر روز صبح بهم زنگ میزد.زنگ زدم گفت کارم داشتی دیروز یه چنتا اس ام است با هم اومد چی کارم داشتی؟ گفتم کاریت نداشتم تو اس ام اسم معلوم بود،اخه فقط پرسیده بودم کجایی اونم جوابم رو داد کاری نداشتم.گفت باشه کاری نداری گفتم نه خداحافظی کرد و قطع کرد. شب بود رفتم وبش رو دیدم دو بار اپ کرده. بهش اس دادم گفتم اون شب که گفتی دیگه تا اتمام درسات تو وبت نمینویسی گور پدر هر چی وب و وب نویسیه،گفت میخواستم فوضول معلوم کنم اصلا به تو چه؟! دلم گرفت دوباره باهام.....گفتم باشه من فوضول. بعد بهش گفتم کار اون شبت با اون حرفات خیلی بد بود واسه همیشه یادم میمونه.گفت کودوم کار؟ گفتم بیشتر حرف همون حرفی که از همه این حرفایی که تا امروز زدی بیشتر از همیشه دلم شکست.میدونین بهم چی گفت؟ گفت خوشحالم که کاری کردم از من بدت بیاد.شب بخیر،گفتم چجوری دلت میاد؟ گفتم خوشحالی واقعا؟ گفتم خوبه از ناراحتی ادم ها خوشحال میشی،تو هیچ وقت من رو واسه خودم نخواستی با چیزای دیگه.....(ناراحت شده بودم دلم رو شکوند که گفت خوشحال که من بخوام ازش متنفر بشم اخه نامرد من کی از تو متنفر شده بودم که بار دومم باشه اما میدونم اون از من متنفر شده بود،اشکم در اومده بود دوباره)بعد اس داد گفت من غلط بکنم دیگه شمارم رو بهت بدم که نزاری درس بخونم(دیگه این حرف رو وقتی زد اشکم در اومد نمیدیدم چی دارم جوابش رو میدم )گفتم نمیدونستم داری درس میخونی باشه اس نمیدم.گفت یقین داشته باش پس فردا خطم رو عوض میکنم.(من مگه چی گفتم یه چند تا اس بود من چه میدونستم داره درس میخونه خب گفتم اس نمیدم چرا این رو گفت این رو گفت منم دیدم بیشتر از همیشه باز خوردم کرد شروع کردم اس دادن) گفتم اگه عوض کردی به خاطر من دیگه نمیخوام صدات رو بشنوم.بیشتر از اینم برات مهم نیستم،کاش میمردم تا همیشه از دستم راحت بشی.گفت جون مادرت نمیتونم تمرکز کنم،گفتم تو هر کاری دلت میخواد میکنی.اون روز گفتی خوبی؟ هیچی نگفتم چون میدونم برات مهم نیست از حال و احوال پرسیدنات خوبم باسه هر چقدر دلت میخوااااااد تمرکز کن.فقط جواب داد کوووووووووفت.همین فقط و فقط همین که اونم نفهمیدم از حرف من که گفتم میدونستم مهم نیستم ،این رو گفت که یعنی الکی حرف نزن یا این که باز اس دادم گفتم هر چقدر دلت میخواد تمرکز کن حرس خورده از حرفم؟!! میبینین به یه کوفتشم دل خوش میکنم که شاید همون منظور اولی باشه.وقتی این رو گفت بغض کردم انقدر گریه کردم.نامرد چرا باهام اینجوری میکنه چرا دلم رو میسوزونه مگه چیکارش کردم همینجوری گریه میکردم و اینجا نوشتم،من دارم تاوان چی رو میدم؟ من...من گناهم چیه؟ دوست داشتنش؟!!!

نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

همون شب اس ام اس دادم بهش که خیلی بدی..... نزدیک های صحر زنگ زد گفتم تمام شب بیدار بودم تازه اروم شدم لطفا گفت خواهش میکنم جواب بده لطفا.زنگ زدم گفت خوبی؟ م... گفتم چی میخواستی بگی دوباره گفت خوبی ؟که من همون حرف و تکرار کردم واون دوباره پرسیدو تکرار حرف من رو شنید،اخه چجوری روش میشد بگه خوبی که خودش باعث همه دردا و حال بد شدنام بود،تو دلم میگفتم از احوال پرسی هاو حرفات خوبم.گفت وقتی میری تو وبلاگت اون حرفارو میزنی و اعصاب ادم رو داغون میکنی منتظر این هم باش گفتم یعنی چی؟ یعنی همه این ها الکی بود؟اخه بعد اس ام اسم رفت اون مطلب رو پاک کرد،گفت میری اونجا مینویسی حرس ادم رو در میاری بچش ببین چه حسی داره خوب شد؟ حالت گرفته شد؟ میری مینویسی بعد با اون نظر هایی که میزارن برات شعر میگن،گفتم یعنی همش الکی بود دید دارم دوباره غد میشم گفت نه اون دختر هست ولی نمرده دورغ گفتم مامانشم میخواد ترشیش رو بندازه،اما من تو خودم کشتمش،گفتم یعنی چی؟تو این مدت ها با کسی دیگه ای بودی و اون وقت می گفتم با یکی هستی میگفتی با کسی نیستم دعوا راه مینداختی؟یادم نیست دقیقا چی گفتم که این حرف رو شنیدم،گفت اون مثل تو نیست اون مهربونی میکنه بد اخلاقی نمیکنه سرم غر نمیزنه داد نمیزنع دعوا نمیکنه اما تو چی؟اینارو شنیدم موندم دلم ریخت یه جوری شدم انگار سینم سنگین شد اعصبانی شدم و گفتم خلایق هر چه لایق جوابم رو گرفتم ،نمیدونین چه حالی داشتم به خدا من کم نزاشتم من غر غر میکردم چون دوستش داشتم و دلم براش تنگ میشد و خیلی وقت ها من رو فراموش میکرد میومدم خودم رو لوس کنم اونم که ناشی بلد نبود میزد بد تر داغونم میکرد منم علاقم با غر غر قاطی میشد به خدا دلم رو همیشه بد میشکوند هیچ وقتم بلد نبود درست کنه اون اول های دوستیمون هر کاری میکرد ندید میکردم و مهربونی میکردم این اخرا که دیگه بهم توجه نمیکرد و از حرفای خیلی قشنگش! که دلم میشکست میخواست چه جوری بشم،به خدا همیشه اون سرم داد زده اما من اروم بودم هیچی نمیگفتم من سرش داد نمیکشیدم هیچ وقت این اخرا انقدر ناراحتم کرد و اعصابم ضعیف شد که دو بار سرش داد کشیدم،بد اخلاق،به خدا خدا شاهد باهاش چجوری بودم اما اون همیشه دلم رو میشکوند روزی رو یادم نمیاد که دلم رو نشکونده باشه همیشه هم اون باهام دعوا کرده که من دعوا کردم هیچ وقت یادم نمیاد که اگه من از موضوعی ناراحت بودم اون یه جوری درست کنه خودشم اتیش بیارش بود و بعدم دعوا میکرد اما من همه اینار از یادم میرفت تا وقتی این حرفای نامردی رو شنیدم،خدا شاهده من باهاش چه جوری بودم و اون چه جوری،انقدر از شنیدن این جمله دلم شکست که هیچ وقت یادم نمیره،حتی همون یه زره حرفای خوبش که یادم بودم از یادم رفت،خیلی سنگین بود انقدر گریه کردم که نگو حالا اون گفت قطع کن میخوام برم صحری بخورم منم گریه مامان اینا بلند شدن با این چشا نمیتونستم برم پیششون و بی صحری روزه گرفتم،و همینجوری گریه میکردم و اس ام اس میدادم انقدر که اون حرفش من رو سوزوند با کس دیگه بودنش منو اونجوری نسوزوند خیلی بد بد این همه سال این رو بشنوی و مقایسه بشی اونم به غلط،همینجوری اس میدادم و گریه میکردم،حالم خیلی بد بود اونم جوابم رو نمیداد، تا بد اذان که باهام صحبت کرد،از این بد ترش این بود که بعدش گفت دروغ گفتم کسی نبوده میخواستم بدونی حرس خوردن چه حالی داره به خدا من تا حالا اینجوری حرسش ندادم که با یکی ام،خیلی نامردی بود خود خواهی بود من گریه کردم و روزه بدون صحری گرفتم اونوقت میگه دروغ بود تازه اون حرفم زده بود،نمیدونین چقدر حالم بد بود از همه بد تر اون حرفه بود تازه گفت هیچ کدوم از اس ام اس ها رو هم نخونده،بعدم گفت ترو خدا تو این چند ماه بزارین درس بخونم باهام کاری نداشته باشین،رو رو برم حرفاش همینجوری دلم رو میشکوند و مثل همیشه نمیفهمید و من مقابل حرفاش سکوت کرده بودم انقدر خوردم کرد که دیگه...به خدا الانم که یاد حرفش میوفتم دلم هری میریزه پایین و یه درد میاد توش انگار با یاد اوری این حرف هر بار دلم میشکنه و یه اشک گوشه چشم جم میشه.این ته نامردی بود هیچ وقت یادم نمیره،بهش گفتم گفت حقه ته تا تو باشی تو وبت اونارو ننویسی گفتم من که نوشته بودم تو اونجا دیگه چیزی نمینویسم میرم یه جا دیگه، هیچ وقت کارا و حرفات از یادم نمیره گفتم میرم راحت باشی درستم بخون،قبل این که با من حرف بزنه گوشیش مشغول بود،گوشی رو قطع کردم و خوابیدم،این ته نامردی بود هیچ وقت این کاراش رو فراموش نمیکنم از کاراش بد تر حرفش،یکی این یکی ازت خیلی متنفرم یکی هم یه فوشاش که یه بار واسه اولین بار شنیدم که هیچ وقت یادم نمیره از همه بد ترش حرف دیشبش بود همه رو تحمل میکردم جز این حرفش،بد ترین کارش بود هرچی الان بگم از توصیف اون لحظه بازم کم گفتم....

تو یه کلمه مردم واسه همیشه........

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 3 توسط غریبه ای همیشگی| |

همین چند دقیقه پیش چیزی رو تو وبلاگش خوندم که برق از سرم پرید دستام لرزید چشمام خشک شد و سیل اشک ازش جاری شد با همون نگاه خیره اشک ازش میومد و خون داغ تو صورتم جاری شد انگار یه سیلی محکمی خورده با شم که صورتم قرمز شد.چشام باور نمیکردو اون پست رو چند بار خوند،خوند،هر دفه که میخوند انگار محکم تر یکی تو صورتم میخوابوندن نفهمیدم اشکا کی اومدن اما وقتی به خودم اومدم که مطلب نوشته شده رو حفظ شده بودم.کل نوشته این بود که دختر ارزو هاش تو یه تصادف مرد که اسمش رو اینجا نمیگم،باورم نمیشه،یه ماه پیش که داشتم ازش خداحافظی میکردم گفتت کسی جز من تو  زندگیش نبوده،دستامم میلرزه و خوب نمیتونم تایپ کنم اشکام کیبرد رو خیس کرده تا چندیقه قبل یه تشنج عصبی گرفتم فشارم افتاد و همینجوری میلرزیدم انقدر لررزشم زیاد بود که از صدای بهم خوردن دندونام تو این گرما ترسیدم و الان یه عرق سردی رو تنم نشسته و همینجوری گریه میکنم،چرا؟چرا باهام این کارو کردی؟چرا من منم همون که شبا با صدای من خوابت ممیبرد همون که همه چیزو قسم دادی واسه دوست داشتنم همون که بهش گفتی نعمت خوب خدایی و فرشته ای من همونم که بهم میگفتی به جز تو نمیتونم با کس دیگه باششم و پیشش راحت انقدر خوب باشم من همونم که شب قبل فوت پدرت تا صبح با هم بیدار بودیم و چیزی بهم گفتی که فکر کردم واسه همیشه مال همیم هنوز یادمه که چی شد و چی گفتی،من همونم که......نه من هیچی نبودم هیچوقت برات هیچی نبودم.کاش من میمردم تا دختر ارزوهات کنارت بود با همه این کارات دوست ندارم ناراحتیت رو ببینم کاش من میمردم.از همون شب به بد دیگه پیشم نبودی و تو این سالا دروغکی موندی از این که نشناخته شده  حرفایی بهم انگشت خورد از طرف مادرت که هیچوقت ناراحتیم ازایشون که نشناخته انگشت خوردم بر طرف فکر نکنم بشه  ببین چی ها پشتم گفته شده که مامانش ازش خواست قسم بخوره که دیگه با من ارتباط نداشته باشه و تورو که واسه من هیچ تلاشی نکردی انگار که خودشم حرفای دیگران رو باور داشت..،توکه بعدش گفتی اون دختره دروغ بود که همکلاسی هام دست از سرم بردارن پس این چی بود.نمیبخشمت نامرد.حالم بده نمیتونم بنویسم،هه من ساده دل رو بگو تو این مدت که باهاش حرف نمیزدم دلم تنگ شده بود واسه صداش وقتی فهمیدم حالش خوب نیست داره  از کشور خارج میشه برای درمان با گوشی پسر خالم زنگ زدم و مثل همیشه رو کد بود چند دقیقه بد خودش زنگ زد به پسر خالم گفتم جواب بده بگو اشتباه شده بزن رو اسپیکر زد رو اسپیکرو تو صحبتی که داشتن صداش رو شنیدم و فرداشم یا چند ساعت بدم از ایران خارج شد.هه من ساده دل بدبخت و نگاه کن.خدایا همش دروغ بود؟وای نمیتونم بننویسم میلرزم حالم بده و این مطلب ضربه بدی بهم بود...خدایا تو بگو چیکار کنم من لایق این نبودم بودم؟خدا تو از دل و فکرم خبر  داری من...... چچی بگم سپردمش به خودت مواظبش باش 

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 1 توسط غریبه ای همیشگی| |

شروع این که از کجا شروع شد برام سخت اینجا میخوام فقط و فقط برای خودم بنویسم نه میگم کی ام نه از کجا اومدم،اینجارو نمینویسم تا کسی بخواد از مطالبم خوشش بیاد اینجا فقط خودمم و خودمم و اسمها رو شاید به چیزایی خطاب کنم که کسی نتونه پیدا کنه این جا فقط منم و منم و منم و یادگاری و خاطرات اون،اینجارو هیچ کدوم از دوستام نمیدونن،اینجا شاید پشت همون هیچستان سهراب است.اینجا فقط خودمم و تنها تنهای تنها با خاطرات سوخته اون خاطراتی که با تداعی شون یه اه سینه سوز با یه درد جدید از سینه ام میاد که جدیدن ها مشکل قلبی پیدا کردم با یه تشنج عصبی که با یاد اون ریزش اشکام سرازیر میشه و یه درد بدی تو سرم میاد،چند وقتی هست که سردرد های جدید دارم خیلی وقت وقتی حموم میرم با سرگیجه شدید رو به رو میشم و چشام سیاهی میره و نمیفهمم چه جوری از حموم میام بیرون دفه پیش که حموم رفتم چشام انقدر سیاهی رفت نفهمیدم چی شد سرم گیج رفت افتادم دفه قبلشم همینجوری شدم هیچ جارو نمیدیدم جز یه سو روشنایی چهار دست و پا اومدم بیرون و سرم سوت میکشید و سوزن سوزن میشد و حالم خیلی طول کشید تا جا اومد و وقتی دیدم خوب شد هنوز سرم درد میکرد نمیدونم چم شده،این مال این نیست که دخترم و گاهی کم خون میشم نه خیلی وقت تو شرایت عادی اینجوریم شاید واسه گریه هام.کسی حال من رو اینجوری کرده که من تو همه درداش و مریضی هاش باهاش بودم کنارش بودم و دعاش میکردم دوست نداشتم هیچ وقت هیچ وقت ناراحتش ببینم اونوقت اون باعث تمام این حال من وقتی پیشم بود اگه دردی داشتم از یاد میبردم اما حالا اون باعث تمام درد من.......

چه قشنگ گفته حافظ:

 

دل از من بردوروی از من نهان کرد           خدارا با که این بازی توان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود                                                          خیالش لطف های بیکران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم                                                            که بامانرگس او سر گران کرد

که راگویم که بااین دردجانسوز       طبیبم قصدجان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که برمن                                                صراحی گریه و بربط فقان کرد

صباگر چاره داری وقت وقت است          که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت                                                              که یارماچنین گفت وچنان کرد

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 1 توسط غریبه ای همیشگی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست