خاطرات سوخته
من همونم که باید برم گم شم...من همونم که ازم متنفره..من همونم که ازم بدش میاد.... اما اون دنیای من بود با همه بدی هاش دوسش داشتم..اون روز بهش گفتم مردم تا تو دوباره باهام این جوری حرف بزنی و درست شی با لحن مهربونی گفت تو فکر کردی میتونی من رو تغییر بدی گفتم اون موقع ها وقتی من میخواستم این جوری میشدی اروم میشدی..گفت همه فکر میکنن من آرومم اما این روی قضیه است داخل آدم دیگه هستم..یه آدم بد اخلاق گفتم میدونم از همون روز اول فهمیدم اما تو با همه اگه بد اخلاق بودی وقتی میومدی پیشم یه پسر کوچولوی آروم ومهربون بودی گریم گرفت و گفتم من همون......رو می خوام...همون که پیشم آروم میگرفت...اون دنیای من بود..عشق من بود...نفسم بود.. اما من...باید میرفتم گمشم...ازش دلگیرم خیلی..خیلییییییییییییییییی این اشکای لعنتی کی تموم میشهههههههههههههههههه خسته شدم انقدر که همیشه انگشت اشتباح رو من بوده...خسته شدم انقدر که سرم داد زده...خسته شدم انقدر که گوشی رو روم قطع میکنه...و با من حرف از تربیت میزنه...اونم واسه یه فکر اشتباح که بهت یاد ندادن وقتی یکی حرف میزنه نباید بخندی...خدایا این دیگه چیه ..قبلش اصلا نمیپرسه واسه چی خندیدی...من واسه یه چیز دیگه خندیدم...بهم قول داد باهام تا آخر امتحانام دعوا نکنه...خدایا چرا...میگه تو دونسته کارایی رو انجام میدی مثل امتحانم...من از اون روز چیا کشیدم ...تو نبودش انقدر بهم فشار اومد که بسته های سیگار رو تموم میکردم...نمیدونم میکشیدم که از یادم بره یا به یاد بیارمش... چشام از گریه زیاد میسوزه...خودم رو داغون کردم...شب و روزم گریه شده..اون وقت اون به من میگه بی انصافانه حرف زدم...خدایا...جواب پاکی احساسم این بود!!...اون حتی نمیدونه هنوز که حرفای امروزم از دلتنگی اینجوری میشه...آخه خودش از دلتنگی چی میدونه...حالم اصلا خوب نیست سرم گیج میره چشام میسوزه نمیتونم بنویسم انقدر درد دارم و حرف که انقدر زدم و گفتم خسته شدم... اون هیچوقت قدر من رو نمیدونه هیچ وقت...وقتی از دستم بده شاید متوجه بشه..اما این رو میدونم تا کسی واقعا دوستش نداشته باشه نمیتونه با اخلاقش کنار بیاد و اون رو درک کنه..اون مثل یه پسر بچه سر کش میمونه که تو یه رابطه خوب با کسی که دوستش داره آروم میشه...خیلی وقت میدونم که اگه با کسی که دوستش داره و اونم دوستش داشته باشه ازدواج کنه یه مرد آروم میشه... اما از ترس از دست دادنش بهش نگفتم که تو اگه این کار رو بکنی آروم میشی...تو وجودش هنوز یه پسر بچه کودک درون داره که سر کش و بد اخلاق و هر کسی هم اعصاب سر و کله زدن با این بچه رو نداره چون یه بچه لجباز و یه دنده و داد دادوإ ..دیدین مثل یه مادر که چه جوری بچه اش رو دوست داره با عشق کمک میکنه به بچه اش تا خوب بشه؟ اونم همین جوره کسی که باید باهاش باشه باید انقدر دوستش داشته باشه که با حال و حوصله این کودک درون سر کش رو آروم کنه... اما چون من ازش دورم و نمیتونم بهش نزدیک باشم نمیتونم کمکی بکنم...اما صبرم از صبر نوح هم بالا تر بود که این آقای بد اخلاق هرچقدر دوست داشته تا حالا سرم داد کشیده و هرچی دوست داشته گفته و دلم رو شکونده...جالبیش اینجاست که بعد دعوا هاشم خودم خودم رو دلداری میدم جای اون... من خیلی خلم یعنی؟ که انقدر دوستش داشتم اما اون به من میگه...... یاد این شهر افتادم که میگه تو هم از بس من رو میخوای یه جورایی خود آزاری یه جورایی خود ازاری...خودم رو تو این سال ها داغون کردم اما...اون هیچی ار دوست داشتنم نفهمید هیچی... خوبه میرم که واسه همیشه از دستم راحت بشه.... چندر روز دیگه تولدمه.....یاد پارسال افتادم قهر بودیم اما باهاش آشتی کرد و تو وبلاگش نوشت....امروز تولد عزیزترین کسم هست و تولدش رو بهش تبریک میگم با اسانس خنده تولدت مبارک... این پستش که شروعش با همین جملات بود برام شیرین بود خیلی شیرین....اما خیلی وقت که تو هر ماه تولد یکی در انتها تبریک گفته میشه...خوبه.. دیگه دوست ندارم بیام اینجا و از دوست داشتنام بنویسم....انگار دیگه همه چیز رو کشته و خشک کرده....سوخته...خیلی سوخته....همه چی سوخته..... مرا از ياد خواهی برد ... اینجا هم تولدش رو هم عید رو بهش تبریک میگم...شکوفه شدن بهار زندگیش رو بهش تبریک میگم...کسی که.... میلاد جان تولدت مبارک... دلم براش خیلی تنگ شده اما واقعا نمیتونم جوابش رو بدم جوابش رو هم بدم میخواد چی بگه جز هیچی ،جز این که خیلی معمولی حرف بزنه و هیچی نگه و انگار که نه انگار بی ادبی هایی کرده و خیلی راحت سلام میده و خیلی راحت خداحافظی میکنه و میگه فقط میخواستم حالت رو بپرسم،چه حالی چه احوالی حالی که خودش من رو داغون کرده و به این روز من رو رسونده خود اون من رو به این حال و روز دچار کرده حال من رو میخواد بپرسه چی کار؟! بهتره پس حرفی نزنیم که دوباره دلم هوایی بشه،دیروز چهار شنبه سوری شمال بودم با بچه ها، امروز رسیدم تهران نمیدونم چرا کل راه همش به یاد اون می افتادم،پری و رسوندم خونه خواستم برم خونه که از جلوی خونه اونا رد میشدم،گفتم برم اون ورا همینجوری واسم،نمیدونم چرا همیشه وقتی دلم تنگ میشد براش میرفتم اونجا وای میسادم یا تو ماشین میشستم تا دلم آروم بگیره همین که احساس میکردم به نوعی بهش یه کم نزدیکم برام کافی بود. اون وقت اون دعوام میکرد و فشم میداد که واسه چی اونجا میرم،میخوام آبروش رو ببرم در صورتی که کاری از دستم بر نمی اومد جز دلتنگ شدن، اونم که نمیومد ببینمش،اما نرفتم و راهم رو گرفتم رفتم خونه ،خیلی مسخره است خیلی،نمیخوام دوباره اینا تکرار بشه چون خودم رو میشناسم هنوز هم بی تاب دیدن و دلتنگی شم،از اون روزی که باهاش برای آخرین بار حرف زدم و گریه کردم دیگه گریم نگرفته بود تا امروز،امروز همش یادش بودم،وقتی هم رسیدم خونه به این داشتم فکر میکردم که امسال اولین عید میلاد بدون مادرشه و نه مادرش پیششه نه پدرش، ومیدونم خیلی ناراحت،ناراحت شدم دلم براش خیلی تنگ شد احساس کردم درد دل داره غم داره خواستم دوباره تسکین دهنده دردش بشم اما اون..... نامرده نامرد تر از اونی که فکرشو میشه کرد خیلی بهم توهین کرد خیلی نمیتونم نمیتونم،با یه شماره ناشناس به گوشیش زنگ زدم دعا کردم که خاموش نباشه و از خاموش نبودنش تعجب کردم زنگ زد بعد چند تا بوق ورداشت همون صدا با همون صدای مردونش گفت: الو..یه سکوت بلند کرد و من ترسیدم لو برم خواستم قطع کنم اما می خواستم دوباره صداش رو بشنوم دوباره گفت الو بفرمایین... و زود قطع کردم،صداش خسته بود احساس کردم ناراحته،یعنی درست فکر کردم؟ البته اون تا دوستای دیگش رو دازه به من احتیاجی نداره یعنی هیچ وقت نداشته،چند روز پیش که رفته بودم وبش رو بخونم آخر نوشته اش زده بود تولدت مبارک خوبه که دوستاش انقدر زیادن که تو ماه های دیگه هم تبریک تولد های دیگه هم داره..... اما از همه مهم تر که هیچ وقت فراموش نمیکنم اما میدونم که متحم به فراموش کردن و از یاد بردن میشم از سمت اون اینکه تولدش رو من همیشه از همه زود تر بهش تبریک میگفتم چون این جا رو نمیشناسه اینجا داد میزنم و میگم میییییییییییییییییییییییییییییییییییییی لادمممممممممممم تولدتت مبااارک.امسال تبریک تولدی از من نمیشنوه اما اینجا تو خلوت خودم شکوفه شدن بهار زندگیش رو تبریک میگم اونم پیشاپیش تولدش ۱ فروردین اما من همیشه دوست داشتم از همه زودتر بهش تبریک بگم یاد اون روزا افتادم که با خوشحالی رفتم براش کادو تولد بگیرم و اون تمام خوشحالی هام رو به ناراحتی تبدیل کرد،خیلی نامرده خیلی،کارایی که با من کرد از یادم نمیره هیچ وقت اما من....دلم نمیخواد برم سمتش وقتی میدونم هیچ قدمی ور نمیداره و هیچ کاری نمیکنه وقتی میدونم هنوز مرد نیست وقتی میدونم هنوز انقدر بچه است که حرف حرف خودش نیست وقتی میدونم به هیچ جا نمیرسه وقتی میدونم همه چیزش جز عروسک دست کس دیگه بودن و جز یه بازی چیز دیگه ای نیست نمیخوام برم سمت چیزی که اون خودش میاد جلو ولی انتهاش رو معلوم نمیکنه اگه معلومه نیا جولو اگه میای که پس چرا میکشی عقب نمیتونم دیگه نمیتونم ببینم و دیگه چیزی نگم پس بهتره دور بمونم و هیچی نگم و برم تا اون هم فراموشم کنه البته اون راحت فراموشم میکنه و کرده.... یعنی من فراموش کنم،خیلی داغونم درگیرم،اصلا حال روحی خوبی ندارم فقط نشون میدم که خوبم،یه بغضی تو دلمه که نمیشکنه نمیدونم چرا امروزم اندازه دو سه قطره اشگ گریه کردم،یه بغض سنگین تو دلمه خیلی سنگین....دلم ازش خونه خون..... تو سکوت کردی! تو آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن " را فهمیدی ... یه حرف رو تو اون یکی وبلاگم زدم دوباره می زنم عزیزم با تو بودن و تورو خواستن دیگه برام آرزو نیست. خدا کنه بازم مثل دیشب تکراد بشه حتی اگه صداش رو هم نشنوم و صدای نفس هاش رو بشنوم برام شیرینه حدود ۴۰ ۴۵ دقیقه شایدم بیشتر یا کمتر داشتم صدای نفس ها و خرپف هاش رو گوش میکردم....دوستش دارم یه معنای واقعی.............. خدا کنه دیگه انقدر ناراحتم نکنه با حرفاش...... چی کار کنم خدااا...اون مثل نفسم میمونه با نفسم چی کار کنم،چرا اون رسم بی وفایی رو پیش گرفته؟،باشه تحمل میکنم تا بعد امتحانش،اما همینجا اعلام میکنم که اون این حق رو داره بهم زنگ بزنه اما من نه و میدونم که تو این چند ماه زنگ میزنه،و میدونم و ایمان دارم که تو این مدت تا پایان امتحانش یا حالش بد میشه نمیتونم ببینمش یا به یه بهونه باهام بهم میزنه یا یه کاری میکنه که اونی که من میخوام نشه....ایمان دارم... این رو اینجا از الان گفتم چون میدونم میشناسمش اگه نشد حرفم رو پس میگیرم هی من چرا بی تاب کسی ام که بی تابم نیست،من چرا نگران کسی ام که نگران من نیست،من چرا کسی رو دوست دارم که دوستم نداره،چرا این هارو میگم؟چون این رفتار ادم هاست که احساس هر کسی رو نشون میده،خدا کنه این فکرم درست نباشه خدا کنه....یعنی میشه؟ من همیشه دوستش داشتم همیشه، الان ساعت ۱۲ خورده ای ، اس ام اس داد که بستری و نمیتونه اس ام اس بده،از یه طرف بهتر شدم اما دوباره دلم شور افتاد که باز چش شده،نمیتونه اس ام اس هم بده حالم بیشتر گرفته است که چش شده. الان حدود ساعت ۱ خورده ای به وبش سر زدم نوشته بود سی سی یو،نمیدونم نمیدونم نمیدونم چش شده فقط دارم حرس میخورم که یه عالمه به خودش فشار اورده همه جور فشار از درس گرفته تا خستگی کشیک و ناراحتی نبود مادرش،رو داره تحمل میکنه،دوست دارم هر چی زودتر زنگ بزنه تا من بتونم از حالش با خبر بشم...... بیخیال.... اومدم اینجا چیزی بنویسم امروز روز خاطره انگیزی برای منه بهترین خاطرم سالگرد دوستیمون روزی که بعد ۱ سال جدایی دوباره با هم اشتی کردیم وقتی صداش رو از پشت تلفن شنیدم صدای یه اشنا دلم لرزید دستام لرزید اشک از چشام اومد...وای چه شب خاطره انگیزی بود... روزی که شروع من اما پایان اون روزی که دیگه عاشقش شده بودم.... نامرد وقتی هفته پیش گفتم میدونم یادت نیست اما چند روز دیگه سالگرد دوستیمونه گفت اره دوستی مزخرفم با تووو.... یادمه یه بار باهم یه مدت حرف نمی زدیم بهش گفتم از من خسته شده بودی؟!گفت:ما یه روحیم تو دو جسم مگه ادم از خودش هم سیر میشه؟ نامرد حالا بهم میگه...با داد میگه...ازت خسته شدم وای نمیخوام امروزم رو خراب کنم میخوام بگم که من همیشه دوسش داشتم و هیچ وقت ازش خسته نشدم با اون همه کاراش....عاشقش بودم و موندم، واسه امروز یه عالمه برنامه داشتم اما همه رو خراب کرد..... چند روز پیش تو وبش یه مطلب گذاشته بود که ادبیاتی بود و در مورد یکی بود بعضی موقع ها یه جوری مینویسه که معلوم نیست با کیه شب قبلش قرار شد دیگه بهش کاری نداشته باشم تا درساش رو بخونه فرداش یا همون شب یه مطلب عاشقونه ادبی گذاشته بود،مثل همیشه به خودم نگرفتم گفتم شاید برای....نمیدونم نمیدونم اما با همه این کاراش دوسش دارم و امروز روز خوبی برام یه خاطره قشنگ که همش دوست دارم برگردم به اون موقع ایمان دارم که مثل اون وقت ها دوسم نداره،ایمان دارم، شایدم.... نمیدونم دارم از سر درد میمیرم میرم استراحت کنم..... اقا بشیمون شدم از این حرفاااااااااااااااااااااااااااا،عزیز دلم الان زنگ زددددددددددد اخ جوووووووووووووووووون وایییییییییییییییییی نمیدونین چقدر خوشحااااااااااااااااااالم تمام دیشب تا صبح خوابم نبرده بود که بهش بگم میخوام کتاب درسی بخرم برات یا با هم بریم برات بخرم یا اسمش و بده برات بخرم چی میگه و قبول میکنه یا نه اخ جووووووووووووووووووووووووووووووون قبووووووووووووووووول کرد،نمیدونین چقدر خوشحالم وای وای وای یعنی میشه؟یعنی میشه ببینمش؟!دارم از خوشحالی الان گریه میکنم زنگ زد حرف زدیم گفتم خوبی گفت اره مرسی، فهمیدم خوب نیست همیشه من میفهمم وقتی ناراحت،بهش گفتم واقعا؟، گفت اره،گفتم وقتی از حالت بهم دروغ میگی میفهمم میدونم خوب نیستی چی شده؟انقدر دقت رو دارین؟ برام مهمه و عزیز دوست ندارم ناراحتیش رو ببینم اما من........بی خیااااال مهم نیست همین که الان خوشحالم کافیه،وقتی گفتم چی شده حالت خوب نیست!گفت دل تنگ مامانم و کسی نمیتونه نه حالم رو خوب کنه نه چیزی بگه فقط واسه مامانه،فهمیدم تهران اخه قرار بود از جایی بره سر خاک مامانش بعد از اونجا بیاد تهران....واقعا ناراحت شدم میدونم جای مامانش مخصوصا تو این روزا خیلی خالی براش از حق نگذریم مامانش با این خصوصیاتی که ازشون شنیدم واقعا زن بزرگ و مهربونی بودن که این همه فداکاری کرد برای پسری که از خون خودش نبود،اگه بخوام از ایشون بگم خیلی باید بنویسم انقدر که خوبی ها و مهربونی هاشون زیاد بوده،اما الان اون دلتنگ مادرش بود و نمیتونستم کاملا درکش کنم ولی همین که ادم یه لحظه تصور میکنه و خودش رو جای اون میذاره واقعا سخت دیگه چه برسه به خودش،چون واقعا براش مادری کرده و همچین زنی روح بزرگی میخواد،در کل گفت ناراحتم،گفتم از صبح اس ام اس دادم جواب ندادی نگران شدم ،عیدتم مبارک،با ناراحتی گفت مگه نمیدونی من عید ندارم اولین عید و باید با لباس سیاه بگذرونم گفتم میدونم اما عید عیده و نماز روزه هات قبول باشه گفت مرسی ممنون ،دیدم میخواد بره چون فکر کرد دیگه کاری باهاش ندارم،گفتم کی میخوای بری کتاب بخری گفت کتابام رو خریدم قبلا،با ناراحتی گفتم اخه قبلا گفتی کتاب میخواستم بخرم نتونستم بخرم،گفت اره یه چند تاش فقط مونده،گفتم کی میری بخری؟ گفت فکنم شنبه، یکشنبه،گفتم خواستی بری منم میتونم بیام؟! نمیدونین تا این جواب رو بخوام بشنوم چی به من گذشت انگار چند ساعت طول کشیده باشه و بلخره گفت:باشهههههههههه وای وای وای وای،قبول کرد نمیدونین چقدر خوشحال بودم با ذوق گفتم اخه میخواستم برات یه چیزی بگیرم کادو برای دفاعیه ات گفتم از همه بهتر برات کتاب که نیازت میشه گفت اولین نفری هستی که میخواد بهم یه کادویی بده واسه دفاعم به هرکی رسیدم همه از من شیرینی خواستن و حدود ی۱ میلیون و خورده ای واسه شیرینی به همه افتادم،گفتم میخواستم با یه تیر دوتا نشون بزنم،که حواسش نبود این رو گفتم و نپرسید اون یکی نشون چیه و با خنده گفتم اما یه دونه کتاب بیشتر نمیتونم برات بخرم گفت همین که به فکرمی برام کافیه و ممنون مرسی گفتم نه میخوام برات یه چیزی بخرم و دیدم کتاب برات از همه بهتره،اخه یه کتاب پزشکی حدود های ۱۰۰ ،۲۰۰ هست ،گفت زیاد نیستن بیشتراش رو خریدم یه چند تا سی دی اموزشی هست و یه چند تا کتاب همیشه هم میرم انتشارات فلان جا اسمش رو گفتاا اما انقدر خوشحال بودم نفهمیدم یادم رفت،گفتم پس منم میام میشه؟گفت باشه بهت خبر میدم گفتم اگر هم نتونستی اسم کتاب رو بده من برات بگیرم بهت بدم،گفت باشه گفتم پس خواستی بری قول میدی منم ببری گفت باشه،وای وای وای اخ جون ،اخ جون،گفت بریم بخوابیم؟ مثل این بچه های خوب گفتم ،باشه،(هر چی تو بگییییییییییییی) گفت خوب بخوابی گفتم مرسی تو هم گفت عیدتم مبارک باشه گفتم ممنون مرسی،گفت کاری نداری؟گفتم نه،گفت مراقب خودت باش گفتم تو هم ،شب بخیر،شب بخیر. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدااااا یعنی ممکنه؟میشه با هم بریم کتاب بخریم؟ گفت شنبه یکشنبه الهام و پریناز و الناز دوستام یکشنبه تولد گرفتن و اگه بخوام با اون برم بیرون ۱۰۰٪ بعد این همه سختی این موقعیت رو از دست نمیدادم و تولد دوستام نمیرم اما یه وقت دوباره مثل قرار های دیگه اش دقیقه ۹۰ نگه نمیتونم بیام که از تولد دوستامم بمونم،این احتمال رو خیلی میدم که همینجوری بشه چون من اون رو میشناسم،واقعا تا با چشمام نبینم باورم نمیشه.....وای حالا تا اون روز میدونم نه خواب دارم نه خوراک استرس میریم بیرون یا نمیریم رو دارم بریم یه استرس نریم یه استرس دیگه،وای خدا جون یعنی میشه؟ارزوم براورده میشه؟من اون نامرد و میبینم؟معلوم نیست دارم تا اون روز ثانیه شماری میکنم خدا کنه بشهههههههههه وای،دارم دیونه میشم کاش فردا بود،دارم از خوشحالی گریه میکنم و اون نامرد نمیدونه چقدر خوشحالم کرده انگار نه انگار دخترم یکم سنگین باش اخه نمیدونین قضیه چیه وگرنه حالم رو درک میکردین،اما خدا کنه یه وقت نگه نمیشه،وگرنه به قران مجید خل و دیوونه میشم اخه وقتی الان اینجوری خوشحال شدم شما حساب کنید بگه نیتونم بیام چه حالی میشم،میدونم که خل هستم خل تر میشم،اخه نمیدونین که دیدن ما چه داستانی داره، که نمیگم ابروم میره بعدا که دیدمش میگم که داستان چیه.....میدونم خوابم الان نمیبره و تو خواب اون روز رو چند بار تصور میکنم و چیا میگیم و چی کار میکنیم وای دارم میمیرممممممممممممممممممممممم،خدااا یعنی میشه تا اون روز انقدر شنگولم که خدا میدونه خودم رو میشناسم،خودم رو میشناسم که چقدر دوستش دارم........به معنای واقعی دوستش دارم................ وای امروز اون بهم زنگ زد بعد از ظهر بود زنگ زد گفت دفاعیه ام رو قبول شدم و با خوشحالی داشت برام توضیح میداد که چی شدو حالش بهم خورد و بعد کنفرانس داد و کیا اومدن و از اول گفت تا اخرش از اینکه خوشحالیش رو میدیدم واقعا خوشحال بودم عزیز دلم همش مثل این پسر بچه ها که تند تند یه چیزی تعریف میکنن میگن خوب؟!! یعنی بگو خب،منم هی میگفتم خوب! بازم موندم چی کار کنم چرا انقدر اون نامرده؟!!!! یادمه یه بار یا چند بار شده بود که وقتی به هم فکر میکردیم از راه دور حس میکردیم یا من به اون زنگ با اس میزدم یا اون....همیشه دلامون به هم دیگه راه داشت و اون یه بار گفت دل به دل راه داره بد جور تو فکرت بودم.....اما حالا......میدونم که به من فکر نمیکنه و یاد من نیست....... اگه فاصله ی رهایی تو از من فقط یه بخشش منه تا تو راحت بشی و بری به زندگیت برسی و از دست من راحت بشی بدون خیلی وقت بخشیدمت خیلی وقت...... اگه میگفتم نبخشیدمت برای این بود که باز...... هیچی فقط بدون خیلی وقت بخشیدمت.میتونی راحت زندگیت رو بکنی،به من هیچ حق و دینی نداری برو راحت زندگیت رو بکن که انقدر از با من بودن سختی نکشی.موفق باشی. منظورم این بود که دارم میبینم باهم فاصله داریم که تو داری میکشی کنار اگه همین چیزی که با این فاصله افتاده بینمون فقط واسه اینه که احساس میکنی نبخشیدمت و ناراحتی... بدون بخشیدم برو راحت باش..... من اینجوری از کاراش برداشت کردم.گوشیش خاموش بود صبح بلند شدم دیدم رفته. انقدر سر نماز صبح گریه کردم..نمیدونم چرا اومد همینجوری که داشتم میخوندم میومد...بعدم خوابیدم... انقدر امروز دیروز به گوشیم نگاه میکنم که ببینم چراغ میزنه که اس ام اس اومده یا تماس داشتم این عادتم شده وقتی باهام حرف نمیزنه میرم سمت گوشی میدونم هیچی ندارم اما واز میکنم تا صفحه خالیش رو ببینم...میرم رو اس ام اس اون مینویسم به چه بهونه ای؟ اما مینویسم به هر بهونه ای و دوباره پاک میکنم اس ام اس هام و میخونم دوباره گریه میکنم اه میکشم...وقتی زنگ میخوره میدونم اون نیست اما تند میرم طرفش و با نا امیدی جواب میدم وقتایی هم که بعد چند وقت و مدت زنگ میزنه میترسم جواب بدم چون شاید یادعوا کنه یا بعد یه صحبت بگه خداحافظ مثل همین الان دوست دارم صداش رو بشنوم اما میترسم، میبینین حالم رو؟!.... حتی بهم نگفت بعد امتحانام باهات حرف میزنم....من براش چی بودم؟چی بودم؟.... دلم ازش گرفته.دلم از اون نامرد گرفته همیشه به اطرافیانش و دوستاش حسودیم می شده چون همیشه اونا میتونستن کنارش باشن حتی وقتی که مریض بود اما من نه حتی به وبش هم حسودی میکنم چون برای اون همیشه وقت داره حتی الان که درس میخونه برای اون هم وقت داره برای من.... نه برای من هیچ کدوم از این ها رو نداشت من حق هیچ کدومش رو نداشتم من حتی حق نداشتم صداش رو بشنوم.من بی ارزش ترین چیز براش بودم بی ارزش ترین چیییییییییییز حتی وقتی گفت ببخشید نمیدونست واسه چی داره میگه ببخشید،برای کدوم کارش!کدوم حرفش.. واقعا من بد بودم!!!؟؟؟؟؟؟ وقتی گفت میخوام خواموش کنم نفهمید دلتنگ تر از همیشه برای اونم برای اونی که هیچ وقت دلتنگم نیست برای اونی که مهم نیست من باشم یا نباشم مرده باشم یا زنده... خوبه با این کار تنها مزاحمش رو انداخت دور تنها مزاحمش رو... یادمه گفت تو این روزا که همه می بخشن تو من رو نمیبخشی میگی نمیبخشم....نمیدونست که بحث بحث بخشیدن نیست واسه این میگفتم شاید دلش بسوزه دست از این بی رحم بازی هاش بر داره خدایی این فقط یه کوچولو از کاراش بود،اون جوری میگفتم که شاید اروم بشه و باهام خوب بشه از پیشم نره یادم رفته بود کسی که کسی رو دوست نداره با این چیزا نمیمونه بهش همه این هارو گفتم گفتم که با گوشی پسر خاله ام هم زنگ زدم چون دلم براش تنگ شده بود.بهش گفتم چون میدونی دوست دارم مغرور میشی چون قبلا ها که نمیدونستی اینجوری نبودی بهش گفتم یه روز از پیشت میرم همون جور که دوست داری تا راحت بشی از همه چی من همون جور که میخوای از شر من خلاص بشی شاید رو یکی از پیشنهاد هایی که بهم شده فکر کنم تا تو از دستم راحت بشی از دست من مزاحم همیشگی راحت بشی چون میدونم هیچ وقت نمیگی بمونم یا نرم چون همیشه از نبود من خوشحالی. جواب این اس من رو هم نداد دیگه جون نداشتم..انقدر گریه کردم تو این چندر روز یه جعبه دسمال کلنکس تموم شد سطل کنار تختم پر دسمال... میدونم شماره دیگه اش رو به دیگران میده.فهمیدم ای دی های دیگه داره و هیچ کدومش رو هیچ وقت به من نگفته صفحه فیسبوک شم به من نداده میدونست یکیش رو پیدا کردم اون یکی که میره و عکس توشه رو هم بهم نگفته اونوقت من...حتی شماره ۱۲ اش رو هم به من نداد و من یه شماره ۱۲ از راهنمایی دبیرستانم دارم تا امروز با یه ایرانسل شماره همه کس منم داره و من...نه اون با من غریبه است...تو وبش دیدم زده بود که واسه شب قدر مثل این که رفته بود تو شبکه استانی خودشون و به کسایی گفته بود و میدونم دختر هم بودن چون لحن خودش رو میدونم وقتی به دختر میگه چه جوریه وقتی به پسر میگه چه جوریه و مثل این که سر به سرش گذاشتن که بد شده بودی اونم گفته بود خیلی نامردین اونم اون کسی که فلان چیزه اقا باز این من رو تو اون وب کوفتیش حرس داد اخه همیشه به منم میگفت با این که نمی تونستم ببینم اما این بار نگفت.... دیروز بهش اس دادم که کجایی دوست داشتم بدونم کجاست نمیدونین دلم واسه این بی احساس چقدر تنگ میشه مخصوصا که یه ماه هم باهاش حرف نزده باشی و وقتی هم که زنگ میزنه با این که دوست داری هنوز صداش رو بشنوی ولی واسه حرفایی که زده و دلت رو تا ریشه سوزونده مجبوری قطع کنی.دیدم جواب نداد گفتم حتما نمیخواد جواب بده گفتم نمیخواد جواب بدی،اس داد گفت فلان جام امروز ۴۰ مادره مراسم داریم امشب نه اس بده نه زنگ بزن.امروز صبح اس داد زنگ بزن یاد قدیم ها افتادم که باهام خیلی خوب بود و هر روز صبح بهم زنگ میزد.زنگ زدم گفت کارم داشتی دیروز یه چنتا اس ام است با هم اومد چی کارم داشتی؟ گفتم کاریت نداشتم تو اس ام اسم معلوم بود،اخه فقط پرسیده بودم کجایی اونم جوابم رو داد کاری نداشتم.گفت باشه کاری نداری گفتم نه خداحافظی کرد و قطع کرد. شب بود رفتم وبش رو دیدم دو بار اپ کرده. بهش اس دادم گفتم اون شب که گفتی دیگه تا اتمام درسات تو وبت نمینویسی گور پدر هر چی وب و وب نویسیه،گفت میخواستم فوضول معلوم کنم اصلا به تو چه؟! تو یه کلمه مردم واسه همیشه........ چه قشنگ گفته حافظ: دل از من بردوروی از من نهان کرد خدارا با که این بازی توان کرد شب تنهایی ام در قصد جان بود خیالش لطف های بیکران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که بامانرگس او سر گران کرد که راگویم که بااین دردجانسوز طبیبم قصدجان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که برمن صراحی گریه و بربط فقان کرد صباگر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جان کرد میان مهربانان کی توان گفت که یارماچنین گفت وچنان کرد
چقدر تفاوت..هیچ وقت نفهمید چقدر دلتنگ و بی تابشم..هیچ وقت نفهمید با صداش آروم میگیرم حتی وقتی اون نامرد سرم داد میزد...اما اون با نامردی تمام گفت تو دوسم نداری و نگرانم نیستی داری دوروغ میگی که حستی..وای خدایا چه حالی دارم...دوباره فشارم زد بالا و دارم عرق میکنم و سرم درد گرفته و صورتم گر گرفته اما دارم همین جور گریه میکنم..دوست دارم برم چیزی بخورم و آروم بشم..اما...اون دوست نداشت این کارو بکنم..اما مگه براش مهم بود؟ چون بعدش گفت هر غلطی دلت میخواد بکنم...اخه من تو عمرش مگه براش مهم بودم؟ من کی برای این نامرد مهم بودم من هر بلایی سرم بیاد هم براش فرقی نمیکنه کی براش مهم بوده کی؟ اینارو دارم زار میزنم و مینویسم همینجوری اشک داره رو دستام میریزه و صفحه لب تاب رو تار میبینم...آخه من کی براش مهم بووووووووووووووودمممممممممممممممممم کی مهم بدم کی!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دونسته کاری میکنم که سلامتیش به خطر بیفته یا دونسته جلوی موفقیت های درسیش رو میگیرم.... اون هنوز نمیدونه من چجوری اون بی انصاف، نامرد ،دوست داشتنی بد اخلاق رو دوست دارم...هنوز نمیدونه احساس من به اون یه احساس پاکه...
حالم داره از خودم بهم میخوره که احساسم که اینجوریه از طرفه من و اون هیچی نمیدونه از دوست داشتنی مثل من که دوستش دارم....
مرا از ياد خواهی برد می دانم
و من از ديدگان سرد تو يك روز می خوانم
سرود تلخ و غمگين خداحافظ
مرا از ياد خواهی برد
و از يادم نخواهی رفت من اين را خوب می دانم
كه روزی هم مرا از خويش خواهی راند
و قلبت را كه روز ی آشيانه گرم عشقم بود خواهی برد،
تو از يادم نخواهي رفت
و
چشمان تو هر شب آسمان تيره ی احساس من را نور می پاشد
و من با خاطراتت زنده خواهم بود
چه غمگينم از اين رفتن و
از اين روزهای سرد تنهايی چه بيزارم
مرا از ياد خواهی برد می دانم
و
مي دانی كه از يادم نخواهی رفت..
که معنی سه نقطههای انتهای جملههایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد
تا بغضهايت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد
باید کسی باشد
... ... که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد
که اگر بهانهگیر شدی بفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتياج داري
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه ...
، گفت فراموشیت مبارک...
فریاد زدنهایم را نشنیدی
یک روزآمد که من سکوت کردم و...
در هر صورت وب رو دادم و گفت مثل این حشیشیا شدم که دستش کاملا درد نکنه ،اخه قبلش گریه کرده بودم و زیر چشام واقعا از همه این ناراحتی ها و گریه ها گد رفته بود،گفتم انقدر که من رو ناراحت میکنی اینجوری شدم،وب و قطع کرد و اومد بیرون خواست بخوابه گفت دارم از خستگی میمیرم،گفت گوشی رو خوابوندم رو گوشم اگه خوابم برد قطع کن که بعد یه سوال من سریع خوابش برد،وایییییییییی دلم لک زده بود که دوباره یه شب باهاش بخوابم صدای نفس هاش ارومم میکرد عزیز دلم خیلی طول نکشید که صدای خرپفش هم رفت هوا، ای جان جان حتی صدای خرپفاش هم دوست دارم،مثل این دیونه ها گوشی رو قطع نمیکردم میدونین خیلی وقت بود که پیشم خوابش نبرده بود حدود ۱ سالی فکنم شده بود،بعد یه سن فنی قشنگ خرپف هاش تموم شد و صدای نفس هاش میومد،اشکای منم داشت همینجوری میومد دلم واسه خوابیدنش پیشم یه زره شده بود دلم لک زده بود اروم اروم میگفتم م....ی خیلی نامردی،میدونم پیشم نمیمونی،اما کی شبا بقلت میکنه؟دست کی میاد تو دستت؟ کی صدای نفست رو شبا گوش میکنه؟کی بوست میکنه؟ همینجوری هم اشکام میومد،گفتم حتی اگه من یه روز بگم بهت ازت متنفرم دروغ گفتم من هیچ وقت دلم نمیاد ازت متنفر باشم همیشه دوست داشتم اما تو چی نامرد؟اینارو خواب بود و اروم اروم میگفتم،احساس میکردم بقلش کردم و نازش میکنم تو دلم میگفتم کی نازت میکنه کی میبوستت کی مثل من انقدر میتونه دوست داشته باشه؟اما میدونم میری و پیشم نمیمونی بعد من کی این کارو میکنه؟ اروم اروم بوسیدمش وای خیلی وقت بود نبوسیده بودمش میدونین یه حسی بود انگار داری کسی رو میبوسی که نمیدونه چقدر دوستش داری و میدونی پیشت هیچ وقت نمیمونه و رفتنیه اما من از همون اول میدونستم اون پیشم نمیمونه حتی با اون همه دوست دارم هاش میدونستم هیچ وقت نمیمونه خودم رو واسه همچین روزی اماده کرده بودم میدونستم....با گریه اروم اروم میبوسیدمش و همینجور زیر لب زمزمه میکردم نامرد ،نامرد همیشگی من شب بخیر،![]()
![]()
دیشب بعد ۱ سال و خورده ای بهترین شبم بود اروم شده بودم با صدای نفس های عزیزم که اروم خوابیده بود و صدای خرپف هاش برام شیرین بود اروم بود همون م.... اروم خودم بود،چرا همه چی رو خراب کرد من که خیلی دوسش داشتم و دارم،اما الان بهش دارم میگم هیچ حسی بهت ندارم و میدونم دارم دروغ میگم؟اخه چی بگم وقتی همش داره پسم میزنه دیگه بسه هرچقدر خودم رو کوچیک کردم جلوش خدا خودش از حس و علاقه ای که بهش دارم باخبره...ایراد نداره....مهم عشق منه که همیشه بهش پاک مونده...دیشب خیلی شب خوبی بود دعا کنین همه چی درست بشه هم بتونم ببینمش هم.....نمیدونم هرچی خدا بخواد...
خیلی نامرده،تا من یه روز احساس خوشحالی میکنم حال من رو بدجور میگیره گریم در اومد،به قران نامرده،این کاراش یادم نمیره نامرد،اون عوض شده خیلی،خیلی زیاد،شایدم من براش کهنه شدم،دنبال یه کسی که جدید باشه میگرده،تمام این دلشکستنا داره دیونم میکنه دیوونهههه![]()
که همش به هرچی فکر میکنم و این حالم رو بدتر میکنه،من هیچ وقت براش مهم نبودم هیچ وقت الانم که باهام بدتر از همیشه رفتار میکنه اما همه این هارو به جون میخرم که ببینمش،من دارم واقعا به جنون کارم میکشه اگه بدونه داره باهام چی کار میکنه انگار همه چی مثل خوره داره جونم رو میخوره،از این تعادل روحی نداشتناش دارم خل میشم،اخه یه روز میخنده یه روز خوبه روز بعدش اینجوری اصلا به روز نمیکشه همون چند ساعت بعد، وای تا کی این انقدر بی معرفت بازی در میاره،
با این همه دل شکسته چیکار کنم،چرا حتی دیگه متوجه کوچیک ترین چیز ها هم نمیشه؟،یه روز از این که بعد یه بحثی ،چیزی زنگ میزد و سوپرایزم میکرد و کلمات زیبا بکار می برد،یا حتی همون اس ام اس هاش که از ادبیاتش معلوم بود غرورش رو زیر پا گذاشته از اون ها خوشحال میشدم و گل از گلم میشکفت،اما حالا کوچیکترین چیز ها رو هم یادش نیست انجام نمیده و نمیخواد،به خدا دارم از حال میرم با نا مهربونی های این نامرد،کاش میمرد،شاید اونجوری یا از دستم راحت میشد یا قدرم رو می دونست.....شبا گریه میکنم و میگم میدونم یه روز میری از روز اول حتی با اون همه حرفای قشنگ و از عاشقی و دوست داشتن گفتنات میدونستم میری،اما نامرد چرا اینجوری داری خوردم میکنی و نابودم میکنی! میدونم یه روز میری و همه حرفات رو فراموش میکنی میدونم،پس چرا اینجوری میکنی،میدونم هیچ وقت تو دلت جایی نداشتم دیگه چرا گفتی!میدونستم یه اون روزی که داری میگی فرشتت ام مثل مادرت یا مهربونم و دوستم داری یا میگفتی یه روحیم تو دو جسم و من هیچ وقت ازت سیر نمیشم و بدم نمیاد، میدونستم یه روز میگی ازت متنفر دیگه چرا گفتی،چرا با تک تک این کلمات خوردم کردی نامرد،وااای اون روز که داشتی میگفتی یادته؟التماست کردم دیگه نگو نگو نگو که بعدا پشیمون بشی،اون روزی که من رو با کلمات قشنگت بردی تو اسمون ها و با حرفات اوج گرفتم و دوست داشتن رو باور کردم با تو با تو که دوست داشتن رو یاد گرفتم،وقتی تک تک کلمات مخالفش رو این روزا شنیدم،شکستم نابود شدم،بالام شکست دیگه بالی ندارم واسه اوج گرفتن،رویایی ندارم واسه پرواز،دارم کم کم باور میکنم که قصه ما از اول دروغ بود و تو چیزی رو باور نداشتی حتی عشق رو اگه باور داشت از همون روز اول اهنگ جدایی رو نمیخوند،یدونه از اون کارایی که من کردم رو اون هیچ وقت نکرد،اونوقت من شدم بده که هیچی رو باور نداشت،من عشق خودم رو باور داشتم که جنگیدم و پاش چند سال واسادم،دیگه دارم باور میکنم با این که نمی خوام باور کنم که همه چیز تموم شدست و قابل درست شدن هم نیست،چون باز همش این منم که دارم تلاش میکنم که همین یه کوچولو چیزی هم که مونده مراقبت کنم تا خراب نشه یدون هیچ تلاشی از طرف اون مثل همیشه تنها تنهای تنهام، دوست دارم یه روز بیام و این جا بنویسم تمام چیزایی که امروز گفتم درست نبوده و من درست فکر نمیکرد،یعنی میشه؟
![]()
تنهام بزار ازت متنفرمممممم![]()
یه جاش نوشت خاطره پر از خاطره ها یه لحظه فکر کردم با منه اما بعدش نوشته بود تا تو بر گردی فلان فلان اخرشم نوشته بود که قلبت برای من دوباره تپیدن رو تجربه میکنه؟ که من از این جا فهمیدم با من نیست چون میدونه دوسش دارم بعدم این من نبودم که رفتم اون بود،قرار شد اگه اون اروم شد و من رو بخشید بعد ۶ ماه با هام حرف بزنه،
فکر کن بعد اون همه حرفای بدش من......ول کن همیشه من بیچاره اینجوری میگذرم اون....به سختی... اخرش میدونین چی نوشته بود؟میخواست عروسی یکی از دوستاش تو اصفهان بره من رو میگیییییی، این همه فوشم داد سر یه اس ام اس اون وقت،اصلا مهم نیست، خودش رو همیشه اینجوری ثابت کرده بعد به مطلب های وبلاگ من گیر میده که چرا با نوشته هات ادم رو حرس میدی؟ خودش بد تر میکنه و من هیچ وقت به روش نیاودم میدونمم که از قصد انجام میده ها به خدا انقدر گریه کردم اما اون نامرده همیشه سر نوشته هام تلافیش رو سرم در اورده اما من نه.....به خدا نامرده همیشه اشکم رو از ته دلم در میاره.....
به خدا گریم گرفته،
وای خدا یعنی میشه
،ولی......یه وقت باز دوباره نامردی نکنه بگه نمیتونم بیام کار برام پیش اومده.![]()
![]()
![]()
اخه هی میگفت خوب؟! خلاصه خوشحال بود و منم از خوشحالیش خوشحال اما از دوری مادرش ناراحت بود و گریش گرفت گفت م... جای مامان خیلی خالی بود چقدر واسه امروز برنامه داشتیم جاش خیلی خالی بود نمیدونم چرا همه امروز هم خوشحال بودن هم ناراحت انگار همه به یاد مامان افتاده بودن،حرف زدیم و بعدش خیلی خوب خداحافظی کردیم، اما این یعنی اشتی؟نامرد عادتشه هیچ وقت نمیگه چی تو دلش یعنی خودت بفهم من چیزی نمیگم،شایدم میخواسته فقط بهم بگه که موفق شده و هنوز جوابم رو نداده اخه اس ام اس زدم که برات خوشحالم ایشالله همیشه موفق باشی جوابم رو نداد منم دیگه اس نزدم،وقتی زنگ زد خواهرم گفت م... گوشیت م.... منم باور نکردم اونه فکر کردم داره شوخی میکنه اروم اروم رفتم سمت گوشیم وقتی دیدم خودشه دلم شور افتاد جواب بدم ترسیدم باز دعوام کنه سرم داد بزنه،با ترس جوابش رو دادم اما خوب پیش رفت،به خدا کشش دعوا هاش و قهر کردناش رو ندارم نمی تونم ببینم که ازش دور شم،امروز شارژ بودم فقط واسه این که باهاش حرف زدم نمیدونین وقتی هست چقدر پر انرژی و شادم وقتی نیست انگار یه مرده متحرکم....قراره بیاد تهران میخواستم بهش بگم که میتونه بیاد ببینمش اما باز ترسیدم بگم که روم رو زمین بندازه،اخه چند روز دیگه سالگرد دوستی دوبارمونه و من میخواستم با یه تیر دوتا نشونه بزنم و هم واسه سالگرد هم موفقیتش بهش کادو بدم دوست دارم بهش کتابی که مربوط به درسشه بهش کادو بدم که به ناچار باید ازش بپرسم که چی داره و چی نداره و کدوم کتاب و میخواد چون کتاب مربوط به درسشه خیلی گرونه و باید بپرسم ازش که یه وقت کتابی و نگیرم که داره، از اونورم میترسم بگیرم و نیاد و رو دستم باد کنه،همیشه نامرده کادو تولدشم یادم نمیره بعد چند سال که قرار بود بهش بدم از تهران زدم رفتم شمال از متل قو ویلامون شبونه زدم اونور چون دانشجو ساریه رفتم نور خونه دوستم که صبح زود برم بابل بعد برم اون ور که ساعت ۱۰ شب گفت من کار برام پیش اومده خالم مریضه باید برم پیشش به خدا این رو شنیدم طب کردم و حالم بد بود تمام تنم درد میکرد اخر سر کادو هارو با یه نامه فرستادم براش یکی اومد ازم گرفت داد بهش،میترسم بازم اینجوری کنه،در هر حال امروز روز خوبی برام بود،فقط موندم بگم و دوباره روم رو زمین بندازه یا نگم،دلم واسه دیدنش لک زده میدونم که اگه ببینمش بهش کاری ندارم تا امتحان تخصصشم بده نه زنگ میزنم نه اس اینجوری راحت میتونه درس بخونه اما میدونم نمیشه مثل همیشه یه بهونه ای جور میکنه...................
![]()
میخوام واسه اخرین بار صدای قلبش رو بشنوم و ببینم که دیگه با من نیست![]()
همون قلبی که یه روز دوستم داشت
وای خدا دلم براش تنگ شده دارم دوباره هنگ میکنم واسه وبش وقت نوشتن داره اما من.......همه این ها بهونه است بهونه است بهونهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه![]()
![]()
![]()
ادم وقتی یه کسی رو دوست داره هزار بار میبخشدش گذشت میکنه از هر چیزی مایه میذاره چرا اون هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت به من توجه نداااااااشت![]()
وای دوباره سر دردم شروع شد سردردام بد شده تا میام گریه کنم بد جور درد میگیره.دوست دارم واسه اخرین بار ببینمش و تمام اشک تنهایی هایی که تو این سال ها ریختم با مشتایی که همش از نا توانی عشقم میاد تو بغلش خالی کنم یعنی میذاره ببینمش؟!! میذاره؟!! دارم همینجوری اشک میریزم و مینویسم کار هر شبم به یادش اشک ریختن و خوابیدن تا شاید تو خواب ارزوی دیدنش به حقیقت بپیونده،چه راحت بارها کلمه جدایی رو به زبون اورد و من هیچ وقت این کلمه رو نگفتم چون دوسش داشتم بهش گفتم چرا باید همیشه این تو باشی که تموم میکنه یا برمیگرده؟گفت خوب یه بارم تو بگو با بغض گفتم هیچ وقت.......![]()
اون براش رفتن و جدایی راحته اما برای من نیست نیست....
خدایا بارها دیدی بخشیدم وقتی خوردم کرد داغونم کرد اما اون.....نه این که راحت کلمه جدایی رو میگه بلکه میگه دلم شکسته همه چی تموم شده دل شکستنی که خودش اول خوردم کرد....من...من....من از همه چی مایه گذاشتم تمام انرژیم وقتم درسم سلامتیم،دارم همینجوری گریه میکنم،از سر درد دارم میمیرم،دوست داشتم امشب مثل قدیم ها باهم پشت تلفن حرف بزنیم و با هم بخوابیم دلم واسه اون روزا تنگ شده واسه همه کاراش.یه روز که بهم گفته بود تو مثل فرشته ها مهربونی میکنی،یاد حرفش میفتم که گفت تو بد شدی،محبت هات دیگه از روی مهربونی نیست.تو واقعا دلت برام تنگ شده بود نه این تور نیست،اون میخواد از پیشم بره و نمیدونه من بیشتر از همیشه با اینکه هیچ وفت نبوده بهش نیاز دارم اون میخواد بره و نمیدونه من بیشتر از همیشه بهش وابستم.من بدون م.... نامردم میمیرم.تو وبش نوشته بود که یه سری میان به خانوادش توهین میکنن یادمه یکی دو بار به من شک کرد،اون هنوز من رو نشناخته که ادمی نیستم که پشتش چرت و پرت بگم و انقدر بی شعور نیستم و هیچ وقت همچین کاری نمیکنم اگه بخوام چیزی بگم همیشه تو روش گفتم همیشه با عنوان غریبه ی همیشگی براش نظر میزاشتم چون همیشه غریبه بودم میدونم که همیشه اشتباح میکنه و فکر نمیکنه منم اون وقتایی که نظر میذارم درست نمیگه اون وقتایی که نمیذارم میگه گذاشتی اما یه بار درست گفت با یه بار دیگه یه بارش که همین چند وقت پیش بود از یه دختر تو وبش طلب بخشش کرده بود و من نظز دادم که خوبه کسای دیگه هم هستن یه جورایی میدونستم با منه اما چون مثل همیشه اسمم رو نگفته بود حرسم در اومد چون هر کسی میتونه به خودش بگیره یا شایدم اصلا با من نیست و من به خودم بگیرم از کجا معلوم این کاراش همیشه حرسم رو در میاورده،خوب این چه بخششی که طرف نمیدونه با اونی سد سال خوب نمیخواد بگی، یه بار کارمون به فش کشید که اون به من و خانوادم توهین کرد و همون حرف رو من به خودش زدم که انقدر ناراحت شدم و به خاطرش گریه کردم و حالم بد شد چون تو تربیت من نبود که بخوام به پدر و مادر کسی توهین کنم انقدر فوشش بد بود که میلرزیدم و گریه میکردم،حالا جرمم اینه که چرا بهش گفتم اون حرف رو،به قران تو این سالا چه حرف ها و چه کارا و چه توهین هایی رو نشنیدم و تحمل نکردم،فقط به خاطر اون به خاطر این که دوستش داشتم و همیشه بخشیدمش اون فکر میکرد نمی بخشمش،یه بار گفتم بیا ببینمت واسه اخرین بار دوست دارم یه سیلی بخوابونم تو گوشت،فکر کرد جدی میگم گفت قبل اینکه تو دست بلند کنی چنتا از من خوردی و منم نمیشینم نگات کنم از خجالتت در میام،بازم یادش رفته بود که این کارو نمیکنم چون دلم نمیاد وقتی اون حرفش رو شنیدم اسرار کردم بیشتر که ببینمش چون دوست داشتم سیلی رو بزنه تا کلمه ای که بهم گفته بود من عشقمون رو باور داشتم تو نداشتی رو بهش ثابت کنم که عشق من از حرف نبود از عمل بود و تا با این سیلی ثابت کردی،یادش رفته بود بهش گفته بودم یه روز دوست دارم یه سیلی بزنمت اما بعدش بوست میکنم و اون به خنده گفت نمیشه اول بوسم کنی؟ یادش رفته بود که من دوسش دارم و همه این ها جز یه حرف بیشتر نبود میدونستم اگه ببینمش خیلی اعصبانی میشم ولی هیچ وقت دلم نمیاد بزنمش اما اون گفت من ببینمت قبل ابنکه بجنبی چنتا از من خوردی و وقتی این رو شنیدم اسرارم واسه دیدنش بیشتر شد چون میدونستم میزنه و من میخواستم فقط نگاهش کنم چون مجازات دوست داشتن اینه که از کسی که دوسش داری همیشه یه سیلی بخوری؟! من خیلی وقت دارم ازش سیلی میخورم،این در مقابل دردایی که به من داده هیچه حاضرم ۱۰ ۱۰۰ تا بخورم اما ببینمش این نامرد و ببینم...........دلم براش تنگ شده،خیلی زیاد،چرا اون دیگه دوسم نداره؟ چرااااا؟
![]()
![]()
همیشه باید واسم تا اون بخواد، تا خودش زنگ بزنه تا خودش اس بده،بعد میگه تو بدی..غر میزنی بد اخلاقی.یه بار بهم گفت جز تو من کس دیگه ای ندارم.. من به جز تو تو این دنیا کی رو دارم...اما مثل این که مهم نیستم.اون ادمی که وقتی ادم ها از پیشش میرن قدرشون رو میدونه وقتی مادرش رو از دست داده بود قدر بابا و نامادری مهربونش رو نمیدونست و خودش رو ناراحت میکرد وقتی پدرش رفت قدر نامادریش رو ندونست وقتی نامادریش رفت قدر هیچ کس رو حالا نمیدونه.بهش هم وقتی پدرش و نا مادریش زنده بودن بهش گفته بودم قدر اطرافیانت رو بدون و ناراحتشون نکن...حالام من وقتی از پیشش برم حتما یادم میوفته نمیگم براش کسی هستم نه اتفاقا براش هیچی نیستم شاید شاید اگه یه روز یا مردم یا رفتم پی زندگیم یادم بیفته شاید...که همیشه هم دیر میفهمه......
![]()
![]()
من اون روز فقط به نامردش گفتم دلم شکست م.... از حرفت،دلم شکست،گفت خوشحالم از من متنفری![]()
میدونین چیه من همیشه براش اضافه بودم هیچ وقت من رو دوست نداشت هیچ وقت هیچ وقت من رو واسه خودم واسه م... بودنم نخواست هیچ وقت.وقتی که برام میذاشت از دیگران یا حتی اون وبش کمتر بود به خدا کم من بعد ۱ ماه حرف نزدن باهاش فقط چنتا اس دادم اون باهام چی کار کرد؟با ادبیات به قول خودش،بدش بهم اون حرفارو زد،گفت خطم رو عوض میکنم بهت نمیدم.میدونم میدونم به دیگران میده فقط من اضافه بودم.فقط من......
اون نمیخواست دیگه صدام رو بشنوه من براش هیچی نبودم هیچی... اون همیشه هر موقع که دوست داشت میتونست باهام حرف بزنه سر کلاس بودم میزدم بیرون جوابش رو میدادم اما یادمه اون چند بار این جوری براش پیش اومد سرم داد کشید واسه چی هی اس میدی و زنگ میزنی بهت میگم سر کلاسم.حالم بد بود سرم دستم بود جوابش رو دادم(بهش ولی نگفته بودم) اما اون ، نمیتونم حرف بزنم سرم دستمه نمیتونم صحبت کنم.تو جمع بودم جوابش رو دادم اما اون اس میداد که نمیتونم صحبت کنم همه اینجان اس هم نده انقدر.سر امتحانام درس خوندنام جوابش رو دادم حتی سرمم داد زده و دعوا هم باهام کرده بود اما جوابش رو دادم حتی سر کنکورم کلاس کنکورم درس خوندن کنکورم جوابش رو دادم بازم باهام اون موقع ها دعوا کرده بود و گریه میکردم و به من به من هیچ وقت فکر نکرد که چه بلایی سرم میاد اون وقت اون.... بهت میگم انقدر اس نده زنگ نزن درس دارم میخونم تمرکزم رو میریزی به هم نمیذاری درس بخونم خیلی راحت یا گوشیش همیشه خاموش بود یا رو کد بود.من برم به جهنم من کیم.نمیگم به خاطر من از درسش میزد اما حداقل وقت وبلاگش رو برای من می گذاشت من از یه وبلاگم بی ارزش تر بودم..
من...من همیشه اخر بودم یادمه تو همه نا خوشی هاش بودم اما خوشی هاش من رو از یاد میبرد.واسه من نه تو خوشی هام بود نه تو ناخوشی هام خیلی وقت ها دوست داشتم تو ناراحتیم کنارم باشه اما هیچ وقت هیچ وقت کنارم نبود....وقتی دعوا میکردیم همیشه میگفت دیگه بهم زنگ نزن و نمیزدم و روز و شبم گریه بود تا میومدم به نبودش عادت کنم زنگ میزد و انگار نه انگار خیلی وقت ها زنگ میزد میگفت فقط میخواستم حالت رو بپرسم و بعد قطع میکرد وای که من رو دیوانه میکرد شب و روزم اشک بود. من همیشه جوابش رو میدادم چون برام ارزش داشت اما اون نه مثل همین الان که جوابم رو نداد.من براش هیچی نبودم جز عروسک.....
من! من بد بودم؟نامهربون بودم؟ بد اخلاق بودم؟یادمه یکی بهم گفت انقدر محبت نکن مهربونی نکن بخشش نکن فکر میکنه وظیفته.اره؟؟فکر میکرد وظیفه امه؟.نفهمید یعنی این احترام علاقه من به اونه؟واقعا من بد بودم؟ اره من بد بودم که هیچ وقت هیچ ارزشی نداشتم من بد بودم![]()
من همیشه بد بودم....
من ارزش احترام نداشتم چون بد بودم من ارزش وقت گذاشتن واسه دل های شکستم نداشتم چون بد بودم من ارزش کنار گذاشتن غرورش رو نداشتم چون بد بودم من فقط فقط یه جا ارزش داشتم......![]()
فقط یه جا......![]()
![]()
وگرنه من... من اون رو نبخشم کسی که دوسش دارم اما وقتی کس دیگرو اورد وسط و به من گفت من بدم اون خوبه دلم انقدر شکست که اون لحظه نمیدونستم میتونم ببخشمش یا نه دلم از کاراش گرفته اما بخشیدم.....
دیگه گریم گرفته بود.پیشنهاد دارم اونم پیشنهاد های خوب همه تحصیل کرده و با فرهنگ اما بهش دروغ گفتم میخوام فکر کنم... نامرد باز جوابم رو نداد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهش گفتم چون دل من رو خبر داری هیچی نگفتی؟ بازم جواب نداد گفتم هیچی دیگه نمیگم جوابم رو گرفتم، این اس ام اس ها هم بعد غروب با تاخیر میرفت چون گوشیش رو خاموش میکرد و روشن.![]()
![]()
![]()
دلم گرفت دوباره باهام.....گفتم باشه من فوضول. بعد بهش گفتم کار اون شبت با اون حرفات خیلی بد بود واسه همیشه یادم میمونه.گفت کودوم کار؟ گفتم بیشتر حرف همون حرفی که از همه این حرفایی که تا امروز زدی بیشتر از همیشه دلم شکست.میدونین بهم چی گفت؟ گفت خوشحالم که کاری کردم از من بدت بیاد.شب بخیر،گفتم چجوری دلت میاد؟ گفتم خوشحالی واقعا؟ گفتم خوبه از ناراحتی ادم ها خوشحال میشی،تو هیچ وقت من رو واسه خودم نخواستی با چیزای دیگه.....(ناراحت شده بودم دلم رو شکوند که گفت خوشحال که من بخوام ازش متنفر بشم اخه نامرد من کی از تو متنفر شده بودم که بار دومم باشه اما میدونم اون از من متنفر شده بود،اشکم در اومده بود دوباره)بعد اس داد گفت من غلط بکنم دیگه شمارم رو بهت بدم که نزاری درس بخونم(دیگه این حرف رو وقتی زد اشکم در اومد نمیدیدم چی دارم جوابش رو میدم )گفتم نمیدونستم داری درس میخونی باشه اس نمیدم.گفت یقین داشته باش پس فردا خطم رو عوض میکنم.(من مگه چی گفتم یه چند تا اس بود من چه میدونستم داره درس میخونه خب گفتم اس نمیدم چرا این رو گفت این رو گفت منم دیدم بیشتر از همیشه باز خوردم کرد شروع کردم اس دادن) گفتم اگه عوض کردی به خاطر من دیگه نمیخوام صدات رو بشنوم.بیشتر از اینم برات مهم نیستم،کاش میمردم تا همیشه از دستم راحت بشی.گفت جون مادرت نمیتونم تمرکز کنم،گفتم تو هر کاری دلت میخواد میکنی.اون روز گفتی خوبی؟ هیچی نگفتم چون میدونم برات مهم نیست از حال و احوال پرسیدنات خوبم باسه هر چقدر دلت میخوااااااد تمرکز کن.فقط جواب داد کوووووووووفت.همین فقط و فقط همین که اونم نفهمیدم از حرف من که گفتم میدونستم مهم نیستم ،این رو گفت که یعنی الکی حرف نزن یا این که باز اس دادم گفتم هر چقدر دلت میخواد تمرکز کن حرس خورده از حرفم؟!! میبینین به یه کوفتشم دل خوش میکنم که شاید همون منظور اولی باشه.وقتی این رو گفت بغض کردم انقدر گریه کردم.نامرد چرا باهام اینجوری میکنه چرا دلم رو میسوزونه مگه چیکارش کردم همینجوری گریه میکردم و اینجا نوشتم،من دارم تاوان چی رو میدم؟ من...من گناهم چیه؟ دوست داشتنش؟!!!
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


